تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
چون عباس بن عبد المطلب كه در اين وقت از مدينه به مكه سفر كرده بود اين بدانست ، صورت حال را كتابى كرده خاتم بر نهاد و يك تن از قبيلهء بنى غفار را به اجرت گرفته به دو داد ، بدان شرط كه سه ( 3 ) روزه خويشتن را به مدينه رساند و رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله را از اين قضيه بياگاهاند . پس آن مرد به شتاب صبا و سحاب طىّ مسافت كرده ، به مدينه آمد و رسول خداى را بيرون مسجد قبا يافت ، هنگامى كه عزيمت مدينه را سوار مىشد پس برسيد ؛ و نامه عباس را برسانيد . پيغمبر نامه را به ابى كعب داد تا بخواند و به عرض رساند . چون مضمون نامه را معلوم كرد : فرمود : اى أبى كعب اين معنى را پوشيده بدار و از آنجا به خانهء سعد بن الرّبيع درآمد و فرمود : خانه را از بيگانه پرداخته كن . « 1 » عرض كرد هيچ كس را در اينجا بار نيست . پس قصه قريش را با او بگذاشت و فرمود : اين سر را مستور بدار . سعد گفت : يا رسول اللّه گمان من اين است كه خير تو در اين است . آن حضرت از آنجا به مدينه بازشتافت . همانا چون پيغمبر از خانه سعد بدر شد زنش از در درآمد و گفت : رسول خداى با تو چه سخن كرد ؟ سعد گفت : ترا چه كار است ؟ گفت : بيهوده ملاى « 2 » كه من سخنان آن حضرت را به جمله اصغا نمودم و آن كلمات را تا به پايان برشمرد . سعد گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 3 » و دست برده گلوگاه زن بگرفت و چنانش دوان دوان به حضرت پيغمبر آورد كه نفس ديردير برمىآورد و صورت حال بازنمود . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او را بگذار . و زمانى دير برنيامد كه در مدينه هر كس ديگرگونه سخن مىكرد و منافقان مىگفتند : اين مرد كه از مكه رسيده ، خبرى نيكو ندارد . بالجمله مكشوف شد كه لشكر قريش از مكه به در شدند و أبو عامر راهب با پنجاه ( 50 ) كس بديشان پيوست و عرض لشكر دادند ، پنج هزار ( 5000 ) كس برآمد و سه هزار ( 3000 ) شتر و دويست ( 200 ) اسب در لشكر ايشان بود . پس هزار و هشتصد ( 1800 ) مرد پياده بودند و از جمله اين لشكر هفتصد ( 700 ) تن زره داشتند و پانزده ( 15 ) هودج « 4 » از بهر زنان حمل مىدادند ؛ و از اشراف قريش
هامش
( 1 ) . يعنى اگر بيگانه‌اى در خانه هست ، او را بيرون كن . ( 2 ) . هرزه مگوى ( 3 ) . بقره ، 156 : ما از آن خداييم و به سوى او بازمىگرديم . ( 4 ) . هودج : جايگاهى كه براى نشستن مسافر روى شتر مىبستند .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 855 | لسان الملك سپهر