و چهارم كس : ابو عزّه « 1 » شاعر بود . اما أبو عزّه نخست سر برتافت و گفت : محمّد مرا بىآنكه اخذ فديه كند از ميان اسيران بدر آزاد ساخت ؛ و من پيمان نهادم كه ديگر بر وى بيرون نشوم . صفوان بن اميّه گفت : بيرون شو اگر گرفتار شوى چندانكه زر واجب افتد من فديه كنم ؛ و اگر كشته شوى زن و فرزند تو را مانند عيال خويش بدارم . جبير بن مطعم نيز با صفوان همدست شد و أبو عزّه را جنبش داد تا با آن سه تن يار شد و از بهر استمداد به ميان قبال رهسپار گشت :
إيه بنى عبد مناة الرّزام * أنتم حماة و أبوكم حام
لا تسلمونى لا يحلّ الاسلام * لا تعدونى نصركم بعد العام « 2 »
بالجمله نشيب و فراز آن اراضى را درنوشتند و مردمان دلاور را از هر حىّ و هر قبيله بخواندند و به مكه آوردند ؛ و لشكرى بزرگ ساخته كردند . و بزرگان قوم خواستند زنان خويش را نيز با خود كوچ دهند از بهر آنكه در ميان لشكر سوگوارى كنند و بر كشتگان خويش بگريند و مرثيه گويند تا كينها بجوشد و دلها بخروشد ؛ و مردان جنگ ، پاى اصطبار « 3 » استوار كنند و كامبردار شوند . نخستين صفوان بن اميّه گفت : من اول كسم كه زنان خود را كوچ خواهم داد و خون خويش را از محمّديان بخواهم جست و اگر نه جان بر سر اين كار مىكنم ؛ و عكرمة بن أبى جهل گفت : من اول كسم كه اجابت سخن صفوان خواهم كرد . نوفل بن معاوية الدّئلى گفت : اى معشر قريش اين رأى نيست چه تواند بود كه شكسته شويد و اين زنان به دست دشمن اسير شوند . صفوان گفت : هرگز اين نخواهم كرد . پس نوفل به نزد أبو سفيان آمد و رأى صفوان را ناصواب شمرد و هند زوجه أبو سفيان سر برداشت و گفت : نعم نخرج و نشهد القتال . رأى صفوان استوار است ما بيرون مىرويم و در ميدان مقاتله حاضر مىشويم .
أبو سفيان گفت : من با قريش مخالفت نخواهم كرد ؛ و سخن بر آن نهادند كه زنان را كوچ دهند .
هامش
( 1 ) . ابو عزّه ، نام اصليش عمرو بن عبد اللّه بن عمير بود و مشهور به ابو عزّهء جمحى .
( 2 ) . اى فرزندان رزمندهء عبد مناف ، شما حمايتكنندگانيد و پدرتان حام است ، مرا تسليم نكنيد كه اسلام همه جا را فراگيرد و نصرت خود را براى سال بعد به من وعده ندهيد .
( 3 ) . اصطبار : بردبارى