ديگرباره آن سخن اعادت كرد . هم جواب نشنيد .
ابن سلول پيش شد و دست يازيد و گريبان پيغمبر را بگرفت و گفت : يا رسول اللّه احسان فرماى . آن حضرت در غضب شد و رنگ مباركش ديگرگون گشت و فرمود :
ويحك ارسلنى « 1 » ابن سلول گفت : سوگند با خداى تا احسان نكنى ، ترا رها نكنم ؛ زيرا كه هفتصد ( 700 ) كس را كه چهار صد ( 400 ) تن از ايشان صاحب زره و جوشن است و مرا از سياه و سرخ حراست كنند ، نتوانم رها كرد كه تو جمله را در يك بامداد مقتول سازى ! چون الحاح « 2 » از حد به در برد ، رسول خداى فرمود : خلّوهم لعنهم اللّه و لعن من معهم . يعنى : واگذاريد ايشان را كه لعنت خداى بر ايشان باد و بر آن كس كه يار ايشان است .
پس از خون آن قوم بگذشت ؛ لكن فرمان داد كه از آن اراضى بيرون شوند و مال و ثروت و قلاع و ضياع « 3 » خويش را از بهر غنيمت اصحاب بجاى مانند . چون حكم جلاى وطن و ترك اموال و اثقال بدان جماعت رسيد ، هم آزرده خاطر بودند و چاره كار را رأى همىزدند . عاقبت هم عبد اللّه چند تن از صناديد ايشان را برداشته به در سراى رسول خداى آورد و خواست به خانه دررود و در نزد آن حضرت از در ضراعت شفاعت كند . عويم بن ساعده كه بر در سراى حجابت داشت ، دست بر سينهء عبد اللّه نهاد و گفت : تا رخصت حاصل نكنى ، نگذارم به درون سراى شوى .
عبد اللّه با او به مدافعه برخاست ، چندانكه روى او به ديوار آمد و خون بريخت .
جهودان گفتند : اى ابو الحارث بگذار كه ما در موضعى اقامت نكنيم كه اين شخص با تو چنين كند و ما دفع او نتوانيم كرد و مراجعت كردند .
آنگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله عبادة بن صامت را فرمود : تا ايشان را اخراج كند . آن جماعت سه ( 3 ) روز مهلت خواستند . عباده گفت : مهلت دادم . چه رسول خداى اين اجازت داد و اگر كار با من بود ، شما را يك چشم زدن مهلت ننهادم . پس روز سيم عباده ايشان را كوچ داد و تا زباب كه جبلى است در راه شام آن جماعت را مشايعت « 4 » كرد و از آنجا مراجعت فرمود و جهودان از آنجا به اذرعات شام شدند و زيستن در آن
هامش
( 1 ) . واى بر تو ! رها كن مرا
( 2 ) . الحاح : اصرار و پافشارى
( 3 ) . قلاع ، جمع قلعه . ضياع : زمين و آب ، ملك .
( 4 ) . مشايعت : دنبال سر كسى رفتن