و بر اين كلمه تا آن زمان كس سخن نكرده بود . يعنى : دو بز در اين امر مناطحه نكنند « 1 » و يكديگر را با شاخ رنجه ندهند . و مثل شد اين سخن از بهر كارى كه در دنبالش عتبى و رنجى نباشد .
غزوهء بنى قينقاع
و هم در سال دويم هجرت غزوهء بنى قينقاع در عشر اول ذىقعده پيش آمد . چه آنگاه كه رسول خداى به مدينه هجرت فرمود ، يهود بنى قينقاع با پيغمبر پيمان نهادند كه بر مسلمانان نشورند و با دشمن ايشان نپيوندند ؛ بلكه چون دشمنى ظاهر شود نصرت پيغمبر كنند .
در اين وقت در بازار بنى قينقاع زنى از مسلمانان براى حاجت خويش در دكان زرگرى نشسته بود ، مردى از يهود بر قفاى او درآمد و براى تسخر « 2 » جامه پشت او را چاك زد و عقد بست « 3 » و آن زن بىخبر بود ، ناگاه برخاست و سرين « 4 » او برهنه پديدار شد .
يك تن از مسلمانان حاضر بود ، اين بديد و بىتوانى تيغ بركشيد و آن جهود را بكشت . پس در بازار جهودان غوغا درافتاد و آن جماعت از هر جانب مجتمع شده ، آن مرد مسلمانان را به قصاص رسانيدند . و اين قصه در حال به پيغمبر خداى رسيد ؛ پس آن حضرت بزرگان يهود را طلب فرمود و گفت :
چرا پيمان بشكستيد و نقض عهد كرديد ؟ از خداى بترسيد و بيم كنيد از آنچه قريش را افتاد كه با شما نيز تواند رسيد و مرا به رسالت باور داريد ، چه دانستهايد كه سخن من بر صدق است .
ايشان گفتند :
اى محمّد ما را بيم مده و از جنگ قريش و غلبه بر ايشان فريفته مشو و ايمن مباش . همانا با قومى رزم دادى كه قانون حرب ندانستند ،
هامش
( 1 ) . مناطحة : يكديگر را با شاخ زدن ، شاخ به شاخ گذاشتن
( 2 ) . تسخر : مسخره كردن و استهزاء كردن
( 3 ) . عقد بست : گره زد
( 4 ) . سرين : كفل