صفوان بن اميّه چيست ؟ حيسمان گفت : اين چه سخن است ؟ اينك صفوان است در برابر من و به چشم خويشتن نگريستم كه پدر و برادر او را كشتند . هاياهوئى عجب در مردم افتاد و ناگاه أبو لهب برسيد و او نيز از اين سخنان سخت شگفت بود .
در اين هنگام أبو سفيان بن حارث بن عبد المطلب كه نيز از هزيمتيان بود ، از راه برسيد . أبو لهب گفت : اى فرزند برادر من تو خبر بگوى كه به تحقيق سخن كنى .
گفت : اى عم چهگويم كه ما چون با اصحاب محمّد روباروى شديم ، بر جاى خشك بمانديم و همىديديم كه سلاح جنگ از ما مىگشايند و دست ما بر پشت مىبندند و به روايتى بالاى سر مردان سفيد جامهاى نگريستيم كه بر اسبان أبلق « 1 » سوار بودند و هيچ كس را با ايشان دست نبود . أبو رافع غلام عباس بن عبد المطّلب گفت : سوگند با خداى كه ايشان فرشتگان بودهاند . أبو لهب از سخن او در غضب شد و مشتى بر روى او زد و او را برگرفته به زمين كوفت و با تازيانهاش زحمت فراوان مىكرد .
أم الفضل زوجه عباس ، چون اين بدانست ، در خشم شد و ستون خيمه برگرفته به سوى أبو لهب بشتافت و ناگاه از قفايش برآمده ، بر سرش كوفت ، چنان كه خون از آن برفت و گفت : اگر عباس غايب نبودى ، تو با غلامش اين نتوانستى كرد ؟ پس مردم ايشان را از هم بازنشاندند .
و أبو لهب به خانهء خويش شد و در رنج و تعب مىزيست و چون هفت ( 7 ) روز بگذشت ، خداى مرض عدسه را بر او مسلط كرد و آن مرضى بود كه در بدن دانهها برمىآمد و ناچار كار به هلاكت مىرفت و معاشران « 2 » را مانند طاعون سرايت مىنمود ، لاجرم أبو لهب را چون اين تعب افتاد و جان بداد ، زن و فرزند از بيم گزند با او نزديك نتوانستند شد و سه روز جسد پليد او بر جاى بود و مردمان مكه اهل او را از تقاعد در دفن او ملامت مىكردند . عاقبت الامر حمالان را به اجرت گرفته نعش او را تا سر راه عمر « 3 » حمل دادند و به كوى « 4 » اندرش افكندند و فرزندان و خويشان از دور ايستاده سنگ و خاك به سوى او پرتاب كرده تا جسدش پوشيده شد و تاكنون هر كه بدانجا گذرد ، سنگى چند به دو افكند . اينك مانند تلّى بزرگ شده است .
هامش
( 1 ) . أبلق : سياه و سفيد .
( 2 ) . معاشران : كسى كه با او رفت و آمد دارند .
( 3 ) . عمر : نام كوهى بر سر راه مكه .
( 4 ) . كو : به فتح كاف عجمى ، جاى پست و مغاك را گويند .