و گردن او را ببستند و تا مدينه او را پياده آوردند از اينجا بود كه سوده او را از تمامت اسيران ذليلتر يافت و بند او را استوار ديد و با او خطاب كرد و آن كلمات بگفت .
مع القصه پيغمبر را از كلمات او غضب گرفت و گفت : اى سوده كافران را بر خدا و رسول او برمىآشوبى و بر جنگ مسلمانان بر مىآغالى « 1 » ؟ و از خشم به خانهء او نرفت و همچنان سوده را بر پاى طلاق گفت و به خانهء عايشه بازشد و اسيران را بدانجا برد . پس سوده همه روزه مىگريست هم از غم پدر و هم از عار طلاق و هر چند كس فرستاد و نزد پيغمبر پوزش نمود « 2 » ، به اجابت مقرون نگشت . و از آن سوى جدّش اسود بن يغوث كه مردى پير و نابينا بود ، در مكه نوحه همىكرد و بر مرگ فرزندان مرثيه همىگفت و آن مراثى را به سوده مىفرستاد و او مىخواند و مىگريست .
در خبر است كه چون كفار قريش از جنگ بدر باز مكه شدند ، ابو سفيان و ديگر بزرگان حكم دادند كه هيچ كس بر كشتهء خويش نگريد تا مبادا كين و خشم ايشان اندك شود . اسود نيز لب از گريه بسته داشت . شبى چنان افتاد كه نوحه زنى گوشزد او گشت . غلام خويش را فرمود : بازپرسى كند ، باشد كه سوگوارى كشتگان را اجازت رفته باشد « 3 » تا من نيز بر فرزندان خويش بگريم . چون مكشوف داشتند ، معلوم شد كه آن زن شترى ياوه كرده و بر شتر گمشدهء خويش مىگريد . اسود گفت :
اين زن بر شتر خود مىگريد ، من بر فرزندان خود نگريم . اين بگفت و ناله بركشيد و اين شعرها انشاد كرد :
أ تبكي ان يضلّ لها بعير * و يمنعها من النّوم السّهود
فلا تبكى على بكر و لكن * على بدر تقاصرت الجدود
فابكى ان بكيت على عقيل * و ابكى حارثا اسد الاسود
و بكّيهم و لا تسمى جميعا * و ما لأبي حكيمة من نديد
على بدر سراة بنى هصيص * و مخزوم و رهط ابى الوليد
الا قد ساد بعدهم رجال * و لو لا يوم بدر لم يسودوا « 4 »
هامش
( 1 ) . آغاليدن : برانگيختن و شورانيدن
( 2 ) . پوزش نمودن : به معنى عذر خواستن است .
( 3 ) . به عزادارى براى كشتگان اجازه دادهاند .
( 4 ) . مىگويد از اين كه شترى از او گم شده است و ناآرامى او را از خواب بازمىدارد . بر شتر -