اسيران بودند و ايشان را از دنبال لشكر مىراندند وارد مدينه شدند و منزل پيغمبر را پرسش نمودند ؟
مردم چون آن حضرت را در خانهء سوده مىدانستند ، ايشان را بدانجا رهنمون شدند ، لا جرم اسيران به در خانهء سوده فرود آمدند . و از آن سوى چون پيغمبر اين بدانست ، مكروه داشت و هم روا نديد كه آن جماعت را به خانهء عايشه طلب فرمايد ، ناچار به سوى خانهء سوده شد ، وقتى برسيد كه سوده از غايت غيرت و غم عمّ و پدر ، اسيران را ملامت مىكرد و سهيل بن عمرو را مخاطب ساخته مىگفت :
همچنان به خوارى و ذلّت دست ببند داديد تا اسير و دستگير شديد ، چرا چون پدر من و دو برادرش مردانه نكوشيديد و شربت مرگ ننوشيديد ؟
و اين سهيل بن عمرو ، ابو يزيد كنيت داشت و ملقب به ذو الانياب « 1 » بود ، از بهر آنكه لب فرازين او شكافته بود و دندانهاى زيرين او نمايان بود و او در مكه مكانتى تمام داشت و مردم را بسيار وقت به تريد طعام مىداد ، چنان كه امية بن ابى الصّلت در مدح او گويد :
يا با يزيد رايت سيبك واسعا * و سماء جودك تستهلّ فتمطر
بالجمله در جنگ بدر ، مالك بن دخشم او را اسير گرفت و اين شعر بگفت :
اسرت سهيلا فلا ابتغى * به غيره من جميع الامم
و خندف تعلم انّ الفتى * سهيلا فتاها اذا ما ظلم
ضربت بذى الشّفر حتّى انثنى * و اكرهت نفسى على ذى العلم « 2 »
و در عرض راه نزديك به منزل سقيا ، سهيل با مالك گفت كه : مرا آب تاختن بايد .
مالك او را به كنارى آورد و نگران او بود . سهيل گفت : مرا شرم مىآيد دور شو از من .
چون مالك از او به يك سوى شد ، دست خود را از بند برآورد و بگريخت . ناگاه مالك بدانست و فرياد برداشت و از قفاى او دوان گشت . جماعتى از اصحاب بيرون شدند و پيغمبر نيز بيرون شد و نخستين آن حضرت او را بيافت و فرمان داد تا دست
هامش
( 1 ) . داراى نيشها ( دندانهاى تيز جلو دهن )
( 2 ) . سهيل را اسير كردم و در همهء امتها هيچ اسيرى را همچون او نمىدانم ، خندف مىداند كه هرگاه ستم روا شود ، جوانمردترين جوانانش سهيل است ، با شمشير خود چندان ضربت زدم كه خميده شد و خود را در برابر اين لب شكرى به زحمت واداشتم .