تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
دانست ، مردى از بنى النجار را كه چهار صد ( 400 ) دينار به دو مديون بود بخواند و ذو الفقار به دو داد و گفت : خذ السّيف فانّك لا تلقى أحدا من آل أبي طالب ، الّا أخذه منك و أعطاك حقّك . و از آن پس چون جعفر بن سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس والى مدينه و يمن شد ، آن مرد را طلب كرد و چهار صد ( 400 ) دينار به دو داد و تيغ بستد و از او به مهدى منصور رسيد و با خلفاى عباسى مىرفت . اصمعى گويد : رأيت الرّشيد بطوس متقلّدا سيفا فقال يا أصمعى أريك ذا الفقار ؟ قلت بلى جعلنى اللّه فداك ، فقال اسلل : سيفى هذا فسللته فاذا فيه اثنتا عشر فقارة . هم بر سر داستان شويم . چون رسول خداى قسمت غنيمت به پاى برد ، ابو عبيده مولاى قرة بن عبد كه حجّام آن حضرت بود ، از مدينه به استقبال برسيد و ارمغانى از خرما و شير پيش نهاد . رسول خداى اصحاب را پيش خواند تا بخوردند . چون كاسه تهى شد از هر كس چيزى بستند و بدان كاسه افكنده و حجّام را داد .

[ مژدهء فتح بدر ]

آنگاه خواست تا مژدهء اين فتح به مدينه رساند ، پس عبد اللّه بن رواحه را طلب فرموده او را به محلات فرازين مدينه مأمور داشت و زيد بن حارثه را فرمود تا به محلات فرودين برود . و اين هر دو مردم را بياگاهانند كه رسول خدا روز جمعه هفدهم رمضان بر مشركين نصرت يافت و ايشان را منهوب و مقتول فرمود . پس هر دو تن به سرعت تمام سوى مدينه شدند ؛ و آن هنگام رسيدند كه مردم از تشييع جنازه و دفن رقيه دختر رسول خداى كه در سراى عثمان بود فراغت يافته مراجعت مىنمودند . زيد بن حارثه بانگ برداشت كه اى مردمان شاد و شادخوار باشيد كه پيغمبر خدا بر اعدا ظفر جست و عتبه و شيبه و ابو جهل و فلان و فلان كشته شدند . و نام كشتگان و اسيران را يك يك بر زبان مىراند و مردم در عجب مىرفتند و بر شگفتى مىافزودند . اسامة بن زيد گفت : اى پدر راست مىگوئى ؟ و زيد بر صدق سخن ، سوگند ياد مىكرد . و هر كس همىگفت : اين چون تواند بود ؟