فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
« 1 » يعنى : در هنگامى كه مىگويند منافقان و آنان كه در دلهاى ايشان مرضى و تزلزلى هست ، مغرور كرده است مسلمانان را دين ايشان و هر كه توكل كند بر خدا پس بدانيد خدا عزيز و قادر است .
بالجمله پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اين جماعت را نيز زنده بياوريد و در خون ايشان تعجيل مكنيد . أبو حذيفة بن عتبه بن ربيعه حاضر بود ، چون اين سخن بشنيد ، عرض كرد : يا رسول اللّه ! اينك پدر و برادر منند كه در ميدان مقتول افتادهاند . آيا ما پدران و برادران خود را بكشيم و عباس را زنده بگذاريم ؟ سوگند با خداى اگر او را ديدار كنم ، شمشيرى بر روى او زنم . آن حضرت روى با عمر بن الخطّاب كرده ، خطاب فرمود كه : يا أبا حفص ! مىشنوى كه أبو حذيفه مىگويد : شمشير بر روى عم رسول خدا مىزنم ؟ تا آن زمان عمر را به كنيت خطاب نفرموده بود . بالجمله عمر گفت : اگر فرمائى سر او را برگيرم كه منافق گشته است . فرمود : منافق نيست از غم پدر و برادر بىخويشتن است . و أبو حذيفه از اين جسارت و بيم خسارت آن ، پيوسته بر خويشتن ترسان بود و كفّارت اين گناه را شهادت بر گردن نهاده بود ، تا آنگاه كه در روز يمامه در جنگ مسيلمهء كذّاب شهيد شد - چنان كه مرقوم خواهد افتاد - .
مع القصه مسلمانان همچنان به أسر و قتل كفار مشغول بودند . ناگاه مجذّر بن زياد كه حليف ايشان بود ، أبو البخترى را ديدار كرد كه به اتفاق خليدة بن اسيد ، به گرداب حيرت أندر است . گفت : هان اى أبو البخترى ! شاد باش كه رسول خداى فرمود : ترا مقتول نسازم . اكنون سر خليده را برگيرم و ترا زنده به نزد آن حضرت برم .
أبو البخترى گفت : من هرگز يار خود را فرو نگذارم ، اگر چه جان خويش را بر سر اين كار نهم . چندانكه مجذّر چاره جست ، مفيد نيفتاد . عاقبت أبو البخترى با مجذّر بن زياد به جنگ درآويخت و مقتول گشت . مجذّر به نزديك پيغمبر آمده و صورت حال بگفت و در آن حضرت عذرش پذيرفته شد و بعضى قاتل أبو البخترى را أبو داود مازنى دانند و گويند : أبو البخترى هنگام حفظ يار خود اين شعر بخواند :
هامش
( 1 ) . انفال ، 49 : آنگاه منافقان و آنان كه در دلشان مرضى بود گفتند : دين ايشان مغرورشان كرده است ، هركس بر خدا توكل كند خداوند نيرومند فرزانه است .