تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
لن يسلم ابن حرّة زميله * حتّى يموت أو يرى سبيله « 1 »
بالجمله حارث بن عامر بن نوفل را خبيب بن يساف نشناخت كه رسول خداى از قتلش نهى فرمود ، به قتلش آورد . و زمعة بن الاسود را ثابت الجذع كشت و ندانست و خداى اين آيت در شأن ايشان فرستاد :
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ، ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً
« 2 » مىفرمايد : آنان كه از هجرت تقاعد ورزيدند و در حربگاه به دست فرشتگان مقتول گشتند بر خويشتن ظلم كردند . همانا فرشتگان به نكوهش ايشان گفتند : با كدام قبيله بوديد از مشركان يا موحدان ؟ از در معذرت گفتند : ما ضعيف بوديم و قدرت بر هجرت نداشتيم . فرشتگان گفتند : آيا زمين خدا گشاده نبود كه هجرت كنيد ؟ لاجرم مأواى آن جماعت جهنم است . و أبو اليسر أنصارى ، عباس بن عبد المطلب را اسير ساخت با آنكه أبو اليسر مردى ضعيف‌اندام بود و عباس سخت عظيم و جسيم بود . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با أبو اليسر فرمود : چگونه عباس را اسير گرفتى ؟ عرض كرد : كه مردى با هيئتى و هيبتى عجيب كه هرگز نديده بودم مرا يارى داد . فرمود : آن ملكى كريم بود . و أبو سفيان پس از آنكه چند زخم يافته بود ، از ميدان جنگ بگريخت و پسرش عمرو را على عليه السّلام اسير گرفت و حكيم بن حزام پياده از ميدان فرار كرد و به عبد اللّه بن عوّام رسيد كه با برادرش عبيد اللّه بر يك شتر سوار شده فرار مىكردند . چون عبد اللّه او را بديد ، با برادرش گفت : از شتر به زير آى ، تا حكيم سوار شود . عبيد اللّه گفت : من اعرجم « 3 » ، چگونه پياده توانم گريخت ؟ گفت : اين زحمت بر خويشتن سهل‌گير كه چون اين مرد نجات يابد ، اگر من از جهان بيرون شوم ، كفالت عيال من كند و او را از ميدان به در بردند . حسان بن ثابت در فرار وى اين شعر گويد :
و نجى حكيم يوم بدر بركضه * كنجاء مهر من بنات الاعوج
هامش
( 1 ) . آزاد مرد رفيق خود را تسليم دشمن نمىكند ، مگر اينكه بميرد يا او هم مانند رفيقش اسير شود . ( 2 ) . نساء ، 97 : فرشتگان به هنگام قبض روح آنان كه بر خود ستم روا داشته‌اند بپرسند : چگونه بوديد ؟ پاسخ دهند : ما در زمين زار و زبون بوديم . گويند : مگر زمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد ؟ جايگاه آنان دوزخ و سرانجامشان ناميمون است . ( 3 ) . اعرج : كسى كه به پايش آفتى رسيده و لنگ شده است .