را گرفته محكم بربست و بگذاشت و بگذشت .
در اين هنگام عبد الرحمن بن عوف برسيد و او را بسته يافت . چندانكه فرياد كرد كه اين اسير كيست ؟ كس جواب نداد . پس او را برداشته به نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آورد . آن حضرت پرسيد كه اسير كيستى ؟ سايب از غيرت كفر مكروه مىداشت كه حقيقت حال را مكشوف دارد . گفت : نشناختم . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله فرمود : فريشتهاى ترا ببست .
در اين هنگام سعد بن معاذ كه بر در عريش ايستاده و نظاره مىكرد كه مسلمانان كافران را به اسيرى مىگيرند ، آثار كراهت در بشره او پديدار شد . پيغمبر فرمود : اى سعد مكروه مىدارى ؟ عرض كرد : چنين است ، كشتن ايشان نيكوتر از اسير گرفتن است .
ديگرباره عبد الرحمن بن عوف از پى مشركين برفت و در ميدان چند زره غنيمت يافته با خود حمل همىداد . ناگاه بر اميّة بن خلف جمحى و عدىّ پسر او گذشت كه حيران ايستادهاند ، از اين روى كه اميه پيرى سالخورده بود و اسب او حاضر نبود كه برنشيند و فرار كند ، و پسر او عدىّ نيز نتوانست كه پدر را بگذارد و بگذرد ، ناچار همىخواستند كه اسير شوند تا مقتول نگردند . چون اميّه ، عبد الرّحمن را ديد و با او نيز سابقه حفاوت داشت ، فرياد كرد كه : اى عبد اللّه ! چه قبل از اسلام نام عبد الرّحمن ، عبد عوف بود و چون بعد از اسلام پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله او را عبد الرحمن نام نهاد ، اميه بدان سر بود كه همچنان او را عبد عوف خواند . عبد الرحمن اجابت نكرد . عاقبت قرار شد كه عبد اللّه خواند ، لا جرم درين وقت گفت : اى عبد اللّه ! اين چند روزه از دوش بيفكن و مرا و عدىّ را اسير كن كه اگر همه به فديه باشد ، سود تو از بهاى اين چند زره افزون خواهد بود .
پس عبد الرحمن زره بگذاشت و دل از بهاى آن غنيمت برداشت و دست اميّه و عدىّ را گرفته با خود همىآورد ، ناگاه بلال حبشى بر او بگذشت و چشمش بر ايشان افتاد . بانگ برداشت كه اى انصار خدا و رسول اللّه ! اينك اميّة بن خلف و پسر اوست لا نجوت ان نجا . مسلمانان برگرد او مجتمع شدند و تيغها بركشيده ، آهنگ قتل ايشان كردند .
عبد الرحمن چندان كه خواست حفظ ايشان كند ، كس اجابت نكرد . خويشتن را
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 789
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٧٨٩