آنگاه گفت : اكنون كه سر مرا از تن دور خواهى كرد ، لختى از اعضاى گردن مرا با سر برگير كه در ميان سرها نيك نمودار باشد . عبد اللّه گفت : من لختى از اعضاى سر ترا به گردن خواهم افزود تا از همه سرها حقيرتر و خردتر نمايد . و به روايتى أبو جهل با عبد اللّه چنين خطاب كرد : قال : يا عبد اللّه ! اذا حززت رأسى فاحتزّه من أصل العنق ليرى عظيما مهيبا فى أعين محمّد و قل له ما زلت عدوّا الى سائر الدّهر و اليوم أشدّ عداوة .
بالجمله عبد اللّه شمشير بركشيد تا كار او تمام كند ، شمشيرش را حدّت نبود لا جرم تيغ ابو جهل را بركشيد و سرش را برگرفت و به نزديك رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله آورده ، بر خاك افكنده و عرض كرد : يا رسول ! اينك سر أبو جهل است . پيغمبر فرمود : سوگند با خداى سر او باشد ؟ عرض كرد : و اللّه سر اوست . پس پيغمبر برخاسته بر بالاى سر او بايستاد و نيك احتياط كرد و فرمود : الحمد للّه الّذى أخزاك يا عدوّ اللّه . و به روايتى فرمود : الحمد للّه الّذى نصر عبده و أعزّ دينه .
أبا سلمة بن عبد الاسد مخزومى حاضر بود و غيرت جاهليت در خاطر او افروخته گشت ، قدمى چند به سوى ابن مسعود پيش گذاشت . فقال : أنت قتلته ؟
قال : نعم اللّه قتله . گفت : آرى خدايش كشت . أبا سلمه در خشم شد و گفت : لو شاء لجعلك فى كمّه . اگر خواست ، ترا در آستين خود مىنهفت . عبد اللّه بن مسعود گفت :
و اللّه قتلته و جرّدته . سوگند با خداى كه كشتم او را و برهنه كردم . أبا سلمه گفت : اگر تو او را برهنه كردى ، از بدن او چه نشان دانى ؟ قال : شامة سوداء ، ببطن فخذه اليمنى . يعنى : در ران راست او خالى سياه بود . أبا سلمه دانست كه سخن به صدق كرد .
فقال : أ جرّدته و لم يجرّد قرشىّ غيره ؟ يعنى : برهنه كردى او را و حال آنكه هيچ قرشى را كس برهنه نساخت . عبد اللّه بن مسعود گفت : سوگند با خداى كه دشمنتر از او براى خدا و رسول كس در قريش نبود و از آنچه با او كردم ، هرگز عذر نخواهم خواست . اين وقت أبا سلمه با خويشتن آمد و از اين سخنان استغفار كرد .
در خبر است كه ربيع دختر معوّذ با جماعتى از زنان انصار ، يك روز به خانهء أسماء مادر ابو جهل درآمد ؛ و او را عطرى از يمن آورده بودند كه بدان تجارت مىكرد . بالجمله زنان انصار هر كس از بهر خويش مقدارى بخريد . و هر كه را زر و سيم
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 787
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٧٨٧