و هم حسان در فرار حارث بن هشام گويد :
يا حار قد عوّلت غير معوّل * عند الهياج و ساعة الاحساب
اذ تمتطى سرح اليدين نجيبة * مرطى الجراء خفيفة الاقراب
و القوم خلفك قد تركت قتالهم * ترجو النّجاء فليس حين ذهاب
هلّا عطفت على ابن أمّك إذ نوى * قعص الاسنّة ضايع الاسلاب
جهما لعمرك لو رهنت بمثلها * لاقاك أحثم شابك الانياب
عجل المليك له فأهلك جمعه * بشنار مخزية و سوء عذاب
لو كنت صنو كريمة أصليتها * حسنى و لكن صنو بنت عقاب
بالجمله رسول خداى فرمود : كيست كه از ابو جهل خبرى گيرد ؟ و اگر او را در ميان كشتگان نشناسيد ، شما را علامتى آموزم . همانا در مكه در روزگار صبى روزى در خانهء عبد الرحمن بن جذعان به ضيافت حاضر بودم بعد از شكستن ناهار « 1 » ، أبو جهل با من به مصارعت درآمد و در كشتى افكنده شد و زانويش بر آستان درآمده ؛ جراحت يافت و نشان آن بماند .
عبد اللّه بن مسعود گفت : يا رسول اللّه من حاضرم و برخاسته در ميان كشتگان قريش فحص كرد ؛ و أبو جهل را ديد كه مجروح بر خاك افتاده و هنوزش رمقى باشد .
عبد اللّه كه در مكه از او رنجها يافته بود ، چون اين بديد ، پاى بر گردن او نهاد و بر سينهء او بنشست و موى زنخ او بكشيد و گفت : اى أبو جهل اينك توئى كه بدين خوارى افتادهاى ؟ الحمد للّه الّذى أخزاك اى دشمن خداى . ابو جهل گفت : لقد ارتقيت يا رويعى الغنم مرتقا صعبا ، لمن الدّبر ؟ يعنى : اى شبانك گوسفندان ! بر گردنهء صعبى رفتى . اكنون بگوى فتح كراست ؟ گفت : فتح خدا و رسول را ، اى دشمن خداى ! تو از فرعون زشتتر باشى ، چه او هنگام غرق ، انصاف داد و تو هنگام قتل اعتراف نكنى . هماكنون سزايت در كنار نهم و سرت از تن دور كنم .
أبو جهل گفت : چندين سخن مكن لست بأوّل عبد قتل سيّده . [ يعنى ] : تو اول بندهاى نيستى كه مولاى خود را كشت . همانا از اين بيش نيست كه خواهند گفت :
مردى را قوم او كشتند و ليكن : لو غير أكّار قتلنى . يعنى : چه بودى كه غير دهقانى قاتل من بود . بدين سخن انصار را شناعت مىكرد ، چه ايشان اهل زراعت بودند .
هامش
( 1 ) . خوردن و صرف كردن غذا .