چيزى مىبينم كه تو نمىبينى و از خداى مىترسم .
اين بگفت و بگريخت و همىرفت تا به بحر درآمد و از بيم فرياد همىكرد و كف برداشته همىگفت : يا ربّ موعدك الّذى وعدتنى . چنان كه خداى فرمايد :
فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ .
« 1 »
در خبر است كه چون قريش به مكه شدند و سراقه را ديدار كردند ، سوگند ياد كرد كه من با شما نبودم و از رزم شما آگاه نشدم .
بالجمله على عليه السّلام در اين هنگام مشتى سنگ ريزه برگرفت و به رسول خداى داد و آن حضرت بر كفار برافشاند و فرمود : شاهت الوجوه . پس صرصرى برخاست و آن جمرات « 2 » را بر كفار افكند و بر هر كه رسيد ، مقتول گشت و اين آيت بدان آمده است :
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
« 3 » . يعنى : نكشتيد شما ايشان را ، بلكه خدا كشت و نينداختى تو ، بلكه خدا انداخت .
در اين هنگام ، چون رسول خداى دانسته بودى كه نوفل بن خويلد كه عمّ زبير بن العوّام بود ، در لشكر قريش است و اين نوفل آن كس است كه قبل از هجرت ، طلحه و زبير را به كيفر مسلمانى به يك رسن بسته عقاب كرد ، فرمود : الّلهمّ اكفنى نوفل بن العدويّة . [ يعنى ] : الها مرا از نوفل كفايت كن . پس على عليه السّلام در اين كرّت كه حمله مىانگيخت و صف مىدريد ، او را بيافت و شمشيرى بر خود او فرود آورد و تا دامن بشكافت و با زخمى ديگر هر دو پايش را قطع كرد و سر او را برگرفته به نزديك پيغمبر آورد ، در وقتى كه آن حضرت مىفرمود : كيست كه خبر نوفل را به من رساند ؟
پس پيغمبر از قتل او خرم و خرسند گشت و فرمود : الحمد للّه الّذى أجاب دعوتى فيه .
و على عليه السّلام اين شعر بگفت :
هامش
( 1 ) . انفال ، 48 : وقتى دو گروه رو در رو شدند به عقب برگشت و گفت من از شما بيزارم ، من چيزى را مىبينم كه شما نمىبينيد ، من از خدا مىترسم كه عذاب او بسيار سخت است .
( 2 ) . جمرات : سنگريزهها .
( 3 ) . انفال ، 17 : شما آنها را نكشتيد ، بلكه خدا گشت به گاه پرتاب تو نبودى كه پرتاب مىكردى بلكه خدا مىانداخت .