تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 783

مساهمون:

ص٧٨٣
عكرمه چون اين بديد ، جهان در چشمش تاريك شد و به خونخواهى پدر بر معاذ تاختن كرد و تيغى بر بازوى معاذ فرود آورد كه دستش قطع شده و از پهلويش آويخته شد . اما معاذ از غايت غيرت بدان ننگريست و با دست بريده چون اژدهاى زخم يافته ، رزم همىداد . چون زمانى برآمد و ديد كه آن دست آويخته‌اش تعب مىرساند و در كار جهادش خلل مىاندازد ، دل قوى كرد و سرانگشتان آن دست مقطوع را به زير پاى نهاد ، قوتى تمام كرد تا آن رگ و پوست كه به جاى مانده بود گسيخته شد . پس آن دست را بينداخت و از حرص جهاد به ميدان تاخت . در اين وقت آثار فتح پديدار گشت و هر مسلمانى كه از دنبال كافرى تاختن مىكرد ، بىآنكه به دو رسد و تيغى براند سر آن كافر را بر زمين افتاده مىيافت و اين از زخم فريشتگان بود ، و زخم فريشتگان را علامت آن بود كه اعضا مقطوع مىشد و خون از جاى زخم بر نمىآمد . و يكى از انصار كه بر دنبال مشركى مىتاخت آواز ضرب تازيانه‌اى بشنيد و نداى سوارى اصغا نمود كه مىگفت : أقدم حيزوم . و آن مشرك را كه در پيش روى او بود ، ناگاه ديد كه از پاى درآمد و روى او شكافته و بينى او شكسته است . مرد أنصارى اين صورت عجب به حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله معروض داشت . [ پيامبر ] فرمود : كه او ملكى است از آسمان سيم به مدد رسيده . و به روايتى حيزوم نام اسب جبرئيل است . مع القصه در اين وقت كه آتش حرب بالا گرفت و خونها از چشمهاى زره بجوشيد و برق تيغ مردان در ظلمت كرد ، چون ستاره همىبدرخشيد ، ابليس كه به صورت سراقة بن مالك رزم مىداد ، بانگ برداشت كه اى جماعت قريش ! علم به من دهيد تا كوششى به سزا كنم . پس علم بگرفت و از پيش روى صف بدويد و مردم را همى بر جنگ تحريض « 1 » كرد ، ناگاه چشمش بر جبرئيل و آن صفوف فريشتگان افتاد ، پس هول و هيبتى چنانش بگرفت كه مجال درنگ نيافت و علم را بينداخته آهنگ فرار ساخت . منبّه پسر حجاج چون اين بديد ، گفت : اى سراقه كجا مىگريزى ؟ و گريبان او را بگرفت كه به جاى باش ، اين چه ناساخته كار است كه در اين هنگام مىكنى ؟ ! و لشكر ما را درهم مىشكنى ؟ ابليس دست بر سينهء او زد و گفت : دور شو از من كه من
هامش
( 1 ) . تحريض : تشويق و وادار كردن .