علامت آن بازماند و بعد از روزگارى خبيب دختر اميّة را تزويج كرد و او روزى بدين ضرب نگريست و گفت : لا يشلّ اللّه يد رجل فعل هذا .
خبيب گفت : و انا و اللّه قد اوردته شعوبا .
و از دنبال او عكّاشة بن محصن برسيد و عرض كرد : يا رسول اللّه شمشير من در جنگ كافران شكست و سلاحى از بهر جهاد ندارم . آن حضرت چوبى به دست او داد كه بدان جهاد كن و در حال آن چوب در دست عكّاشه شمشيرى بيضا و برّان گشت و چندانكه زنده بود بدان جهاد مىفرمود . و از پس او سلمة بن اسلم درآمد و عرض كرد : كه تيغ من نيز بشكست . هم چوبى به دو عطا فرمود تا در دستش شمشير شد و باز جنگ شده ، به جهاد مشغول گشت . ناگاه در ميدان جنگ ، چشم ابو بكر بر پسر خود عبد الرحمن افتاد كه در ميان مشركين با مسلمانان رزم همىداد . بانگ به دو زد و گفت : أين الىّ يا خبيث ؟ عبد الرحمن در پاسخ پدر اين شعر را بگفت :
لم يبق غير سكّة لصوب * و صارم يفلى ضلال الشّيب
و همچنان در كار جنگ سبك عنان « 1 » بود ؛ اما معوّذ بن عفرا و برادرش معاذ كه پسران حارثاند و نسبت ايشان با مادر كه عفرا نام داشت دهند ، در صف جنگ چنان افتاده بودند كه بر يمين و يسار عبد الرّحمن بن عوف جاى داشتند . نخستين معاذ ، عبد الرّحمن را به جانب خود كشيد و نرم نرم پرسش نمود كه ابو جهل كدام است ؟ شنيدهام كه با رسول خداى زحمت فراوان رسانيده ، اگر او را ديدار كنم از وى جدا نشوم تا يك تن كشته شويم .
چون معاذ سخن به پاى برد ، معوّذ آغاز سخن كرد و نرم نرم همين كلمات را بگفت . هنوز اين حديث در ميان بود كه ابو جهل پديدار گشت كه بر پشت شتر خويش جولان همىداد . عبد الرحمن گفت : اينك ابو جهل ، هر چه در بازوى قدرت شما است بنمائيد .
پس هر دو برادر مانند ببر درّنده يا أبر غرّنده بخروشيدند و از جاى جنبش كرده ، بر او حمله بردند ؛ و ابو جهل نيز با ايشان درآويخت و از بيم جان مردانه مىكوشيد و ايشان از هر جانب به دو درمىآمدند و زخمى مىزدند . ناگاه معاذ فرصت به دست كرده تيغى بر پاى أبو جهل براند كه ساقش جدا گشت .
هامش
( 1 ) . سبك عنان : تند و تيز به راه رونده و جلد چابك ؛ و كنايه از حملهكننده است .