با على عليه السّلام دچار گشت و عرضهء هلاك و دمار گشت ؛ و اين آن كس است كه پسرش سعيد بن العاص بن سعيد به اتّفاق عثمان بن عفان در زمان خلافت عمر به نزديك او شدند و سعيد از ميان انجمن به يك سوى شد و به كنارى نشست . عمر به دو نگريست و گفت : مالى أراك معرضا ؟ كأنّى قتلت أباك . انّى لم أقتله و لكنّه قتله أبو الحسن . يعنى : چيست از براى من كه ترا بر خويش ديگرگون مىبينم ، چنان كه پدر ترا كشته باشم . همانا من پدر ترا نكشتم بلكه ابو الحسن او را كشت .
و على عليه السّلام حاضر بود فرمود : يا عمر ! محا الاسلام ما قبله فلما ذا تهاج القلوب ؟
يعنى : اى عمر ! از بهر چه دلها را بر من مىآشوبى ؟ همانا اسلام كينههاى قديم را محو مىكند . سعيد گفت : لقد قتله كفو كريم و هو أحبّ الىّ من أن يقتله من ليس من بنى عبد مناف . يعنى : او را قرينى « 1 » كريم كشت . و اين نزديك من بهتر از آن بود كه جز بنى عبد مناف قاتل او باشد .
بالجمله ابو داود مازنى ، ابو وهب مخزومى را شمشيرى بزد و به خاكش درانداخت و از او بگذشت .
در اين وقت ابو اسامه جشمى و برادرش مالك و پسرهاى زهير كه حليف او بودند دررسيدند و او را از ميدان بدر بردند . رسول خداى فرمود : حمآه كلبآه الحليفان .
اين هنگام بنى مخزوم بر ابو جهل گرد آمدند و ساخته جنگ شدند ، عبد اللّه بن منذر بن ابى رفاعه زره ابو جهل را بپوشيد و به ميدان آمد و ابو جهل او را نگران بود .
على عليه السّلام بر او تاخت و به خاكش درانداخت و فرمود : انا بن عبد المطّلب از پس او آن زره را ابو قيس بن الفاكهة بن المغيره در بر كرد و آهنگ نبرد نمود . حمزه عليه السّلام بر او تاخت و جهان از وجودش بپرداخت و گفت : خذها و انا بن عبد المطّلب پس حرملة بن عمرو آن درع را بپوشيد و هم به دست على عليه السّلام كشته شد . از پس او خواستند آن زره را كه مشئومتر از كفنى بود ، بر خالد بن الاعلم بپوشانند و گسيل ميدانش سازند « 2 » .
خالد سر درنياورد و جان خويش را خوار نساخت و اين شعر را نيز در مفاخرت جنگ بدر ، از على مرتضى عليه السّلام روايت كردهاند :
أ تحسب أولاد الجهالة أنّنا * على الخيل لسنا مثلهم فى الفوارس
هامش
( 1 ) . قرين : همدوش و همرديف
( 2 ) . او را به ميدان فرستند .