بالجمله خداى اين آيت در حق آن شش ( 6 ) تن كه هر دو تن با هم مخاصمت كردند فرستاد :
هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ
« 1 » يعنى : هر يك از اين دو خصم كه دشمنى كردند در خداى خود ، پس آنان كه كافر شدند ، بريده مىشود از براى ايشان جامهها از آتش و ريخته مىشود از بالاى سر ايشان آب گرم .
مع القصه چون اين سه ( 3 ) تن از قريش كشته شدند ، رعبى در لشكر كفار افتاد و عاصم بن ابى عوف السّهمى فرياد برداشت : يا معشر قريش عليكم بالقاطع مفرّق الجماعة اللّاتي بما لا يعرف محمّد لا نجوت ان نجا . [ يعنى ] : كه اى قريش دست از محمّد بازنداريد كه قاطع ارحام و قاتل بنى اعمام است .
ابو دجانه انصارى چون بانگ او بشنيد ، بر او بتاخت و به يك زخم كارش بساخت و معدّ بن وهب چون عاصم را بدان حال ديد ، غضب كرد و دليرى نموده ، از پيش روى ابو دجانه درآمد و ضربتى سخت بر او زد ، چنان كه به زانو دررفت و بيم آن بود كه مقهور گردد ؛ لكن ابو دجانه خوددارى كرده از جاى درآمد و بر معدّ حمله برد و مانند شير غضبناك از يمين و شمال او درآمد و ضربتى بر او زد ، چنان كه معدّ مجال درنگ نيافت و پشت با جنگ كرده ، روى برتافت . و ابو دجانه از دنبالش بتاخت تا به دو رسيد پس دست آخته « 2 » مأخوذش ساخت و به خاكش درانداخت و همچنان خويشتن را بر زبر او افكنده ، سرش از تن برگرفت و عدىّ بن ابى الزغبا اين رجز بخواند و به جنگ درآمد :
انا عدىّ و السّحل * امشى بها مشى الفحل « 3 »
و از سحل درع خويش را در خاطر داشت « 4 » و زبير بن العوام ، عبيدة بن العاص را بر فرسى ديد كه در ميان زره جز چشمش ديدار نبود ، به سوى او حمله افكند و حربهء خود را بر چشمش فرو برد و از اسبش درانداخت و طعيمة بن عدىّ را على عليه السّلام با نيزه بزد و فرمود : لا تخاصمنا فى اللّه بعد اليوم أبدا . و از پس او عاص بن سعيد
هامش
( 1 ) . جح ، 19 : اين دو گروه دربارهء پروردگارشان به جدل و ستيز پرداختند ، جامههايى از آتش به قامت كافران بريده شده است و آب سوزان بر سرشان مىريزند .
( 2 ) . دست دراز كرده
( 3 ) . من عدى هستم و با زرهام راه مىروم ، راه رفتن مرد نيرومند .
( 4 ) . مراد از كلمهء سحل ، زره او است .