گويند : در اين وقت كه قريش كار لشكر را به ساز مىآوردند و سلاحهاى جنگ را به اصلاح مىپرداختند ، عتبه و شيبه نيز زره خود پيش نهاده تسويه « 1 » و تصفيه مىكردند . غلام خويش عداس را كه در برابر ايستاده بود ، گفتند : هان اى عداس از حال آن مرد كه در باغ طايف به دست تو انگور به دو فرستاديم نمىپرسى ؟ عداس بگريست و گفت : قسم با خداى كه او رسول خداست و نيك نباشد كه شما آهنگ جنگ او داريد . - و ما قصّه عداس و اسلام او را در باغ طايف در كتاب اول ناسخ التواريخ مرقوم داشتيم - .
بالجمله قريش چون از تمهيد و تدارك امور فراغت يافتند ، به راه درآمدند و ايشان را يك انديشهء ديگر بود ، زيرا كه اين جماعت را با قبيلهء بنى كنانه كار بر معادات و مخاصمت « 2 » مىرفت . در اين وقت كه از مكه بيرون شدند ، بيم داشتند كه مبادا بنى كنانه بر مكه تاختن كنند ، يا از دنبال ايشان بتازند و كارى بسازند ، از بهر آنكه در ميان ايشان كار به خونخواهى مىرفت ؛ زيرا كه حفص بن احنف كه يك تن از بنى معيص بن عامر بن لؤىّ بود ، پسرى نيكو صورت داشت كه او را بر دوش گيسوهاى مشكين بود ، روزى آن پسر ياوه شد و در اراضى ضجنان « 3 » افتاد .
عامر بن يزيد بن عامر بن الملوح بن يعمر كه رئيس بنى كنانه بود ، او را ديدار كرد و بشناخت . پس روى با بنى بكر كرد و گفت : آيا هيچ خونى از شما بر قريش نيست كه اين پسر را به ثار « 4 » خويش مقتول سازيد ؟ مردى گفت : مراست . او را بگفت و سر برداشت . قريش چون اين بدانستند و بازپرس كردند ، عامر گفت : از ما بر شما خون فراوان است و اينك خون مردى به مردى است و اگر خواهيد ديت بدهيد ، تا ما نيز ديت او را ادا كنيم .
جماعت قريش بدين سخن ساكت شدند و گفتند : سخن به صدق كند . مردى به مردى ؛ و اين ببود تا برادر مقتول مكرز بن حفص روزى به ظهران « 5 » عبور كرد و در آنجا عامر را ديدار نمود ، بىتوانى از شتر خويش به زير آمد و تيغ بركشيد و او را بكشت و شمشير او را برگرفت و به كعبه آورده ، نيمشبى از استار كعبه بياويخت .
هامش
( 1 ) . تسويه : راست كردن .
( 2 ) . مخاصمت : دشمنى و نزاع
( 3 ) . ضجنان : نام كوهى است در 8 فرسخى مكه .
( 4 ) . ثار : خونخواهى
( 5 ) . ظهران : رودخانهاى است نزديك مكه .