و ديگر آن زر از تو طلب نكنم . عاص با اينكه كس از قبل خود فرستاده بود ، ساز سفر كرد . و ديگر اميّة بن خلف جمحى ، چون در هنگام موسم ، سعد بن معاذ از مدينه به مكه شد ، روزى چنان افتاد كه از سعد شنيد كه مىگويد : پيغمبر فرمود : اميه به دست مردان ما مقتول خواهد گشت . اميّه گفت : اى سعد تو خود از محمّد اين سخن شنيدى ؟ گفت : چنين باشد .
لا جرم خوفى در دل اميّه جاى داشت و نمىخواست از مكه بدر شود كبر سن و ثقل جثه را بهانه توقف « 1 » ساخت و خواست پسران خود ، صفوان و عبد اللّه را بيرون فرستد ، ابو جهل گفت : اى ابو صفوان تو سيّد اهل وادى مىباشى ، هرگاه تخلّف كنى ، بسيار كس متابعت تو كند و كار ما ساخته نشود ؛ و عقبة بن ابى معيط ، مجمرهاى خوشبوى كرده برافروخت و پيش زانوى او گذاشت و گفت : چون در خانه خواهى بود ، كار زنان پيش گير و خويشتن خوشبوى كن . اميّه گفت : اى عقبه قبّحك اللّه و قبّح ما جئت به و ناچار ساز سفر كرد . و اين عقبه آن كس بود كه به فرمان و خواستارى اميّه ، خيو « 2 » بر روى پيغمبر انداخت . - چنان كه در كتاب اول مذكور شد - .
و چون عباس بن عبد المطلب را گفتند : كار سفر راست كن . فرمود : من پيرى سالخوردهام و جنگ را نشايم . پسران خود فضل و عبد اللّه و عثمان و عبيد اللّه را فرستم . ابو جهل گفت : مىدانم دل تو با محمّد است و در مكه جاسوسان او باشيد .
اگر از اين جنگ مظفر « 3 » بازآمديم ، بنو هاشم را از مكه بيرون كنيم . و همه بزرگان قريش ، در اين سخن با ابو جهل همداستان شدند .
عباس در خشم شد و پسران خود را گفت : شما بجاى باشيد و سفر را تصميم عزم داد و جز غلام خويش كس را به همراهى خود اجازت نفرمود ، برادرزادگانش طالب و عقيل ، پسران ابو طالب و نوفل بن حارث دانستند كه عباس از خشم قريش كس را رفيق راه نمىفرمايد با او گفتند : تو مردى سالخورده باشى و ما هرگز تو را نگذاريم يك تنه بيرون شوى و ساز خويش راست كرده ، ملازم خدمت او شدند .
مع القصه مردم قريش بدين گونه اعداد « 4 » كار كرده ، از مكه به در شدند و ادوات
هامش
( 1 ) . كبر سن : بزرگسالى : پيرمردى ثقل جثه : چاقى و سنگينى بدن
( 2 ) . خيو : آب دهن .
( 3 ) . مظفر : پيروز
( 4 ) . اعداد : آماده كردن ، فراهم ساختن