علمدار لشكر حمزه فرمود . و حمزه جماعت خود را برداشته ، از مدينه بيرون شد و بجانب سيف البحر كه از زمين جهينه است ، تا به نزديك ساحل بحر شام بتاخت و در آنجا با كفار دچار شد و مردم قريش سيصد ( 300 ) تن بودند . و ابو جهل « 1 » مهتر آن جماعت بود . چون خبر حمزه را بشنيد ، از در حزم « 2 » مردم خود را برداشته ، در ديهى كه بدان اراضى اندر بود ، درآورده جاى كرد ، و از بهر حرب كار راست كرده ، به ميدان جنگ درآمد . و از اين سوى حمزه در برابر صف بركشيد .
مجدىّ بن عمرو جهنى ، كه مهتر ديه بود و با فريقين حليف « 3 » و طريق موالات « 4 » داشت ، اصلاح ذات بين را تصميم عزم برگماشت « 5 » از آن سوى ابو جهل را از صولت حمزه كه از شير شرزه « 6 » دليرتر بود ؛ بيم داد و از اين طرف به نزديك حمزه آمد و عرض كرد كه : اينك قريش سيصد ( 300 ) تن مردم كارآزمودهاند . تو با سى ( 30 ) تن از بهر جنگ ايشان پسنديده نباشى .
بالجمله همىبگفت و از جانبين متردد گشت « 7 » ، تا آتش حرب را بنشاند . در اين وقت ابو مرثد گفت : من علم مسلمانان را بىغنيمتى بازنگردانم . حمزه فرمود :
ساكت باش ، در چنين رزمگاهى كه مردم ما اندكاند و دشمن را عدّت « 8 » و كثرت به كمال است ، سلامت بهترين غنيمت است . اين بگفت و آهنگ مراجعت فرمود . پس ابو جهل با كاروان خويش به مكه شد و حمزه با مردم خود به مدينه آمد و خبر آن سفر را در حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مكشوف داشت . و رسول خداى مجدىّ را در آن خيرخواهى تحسين « 9 » فرستاد « 10 » .
هامش
( 1 ) . مهتر : بزرگتر
( 2 ) . براى احتياط و ملاحظهكارى
( 3 ) . حليف : همسوگند
( 4 ) . موالات : دوستى
( 5 ) . تصميم گرفت كه طرفين را آشتى دهد .
( 6 ) . شرزه : خشمگين
( 7 ) . متردد گشت : رفت و آمد مىكرد .
( 8 ) . عدت ، بكسر اول به معنى عدد و شماره و به ضم اول به معنى اسباب و افزار جنگ است .
( 9 ) . تحسين : نيك شمردن و آفرين گفتن
( 10 ) . به روايت واقدى : چون حمزه به مدينه آمد به پيامبر ( ص ) گزارش داد كه مجدى سدّ ميان دو گروه شده است و مسلمانان از او انصاف و مروّت ديدهاند و چون گروهى از خويشان مجدى به حضور پيامبر ( ص ) رسيدند ، نسبت به ايشان نيكى فرمود . و بر آنها جامه پوشانيد و چون صحبت از مجدى به ميان آمد فرمود : نمىدانستم كه چنين نيك نفس و فرخنده كردار است .
( مغازى ، 1 / 6 - 7 ) .