سريّة ابو عبيدة بن حارث
و از پس آن سريّهء ابو عبيدة بن الحارث افتاد و آن چنان بود كه : چون ابو جهل را با حمزه كار به صلح گذشت و به مكه رفت ، قريش را انجمن كرده گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله دست به حرب گشاده و كار به مقاتلت افكنده ، از آن پيش كه او بر ما شام كند ، ما بايد بر او چاشت خوريم . « 1 » مردمان بر رأى و رويت « 2 » او درود فرستادند . پس دويست ( 200 ) تن مرد جنگ گزيده كرد و عكرمه پسرش را سرهنگ آن سپاه نموده حكم داد تا به آهنگ مدينه تاختن كنند و آنچه در زيان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله توانند مسامحت « 3 » نفرمايند . پس عكرمه از مكه بيرون شد ؛ و از آن طرف خبر به پيغمبر آوردند كه لشكر قريش از مكه سفر كردند ، دور نباشد كه آهنگ مدينه دارند .
رسول خداى ، ابو عبيدة بن الحارث را با شصت ( 60 ) تن سوار از مهاجرين ، براى جهاد با ايشان مأمور داشت ، و علمى سفيد ببست و مسطح بن اثاثه را علمدار ابو عبيده فرمود . و اين سريّه به روايتى اول سريّه بود .
و بعضى آوردهاند كه : در اين سريّهء ، مسلم ابن ابان ، مولاى ابا بكر را علمدار فرمود و اول علمى كه در اسلام بسته شد در اين سريّه بود .
بالجمله مسلمانان از مدينه كوچ داده به عزم رزم قريش طىّ مسافت كرده ، تا نيمه راه مكه بتاختند و كنار چاه أحيا را لشكرگاه ساختند . روز ديگر لشكر قريش نيز برسيد و تلاقى فريقين « 4 » شد . پس عكرمة بن ابى جهل كه قائد « 5 » و سرهنگ لشكر بود ، و به روايتى ابو سفيان با مكرز بن الحفص بن الاحنف ، ساز جنگ كرد و جانبين صف راست كردند .
در اين وقت مقداد بن عمرو و عتبة بن عمرو كه اسلام خود را مخفى مىداشتند و با لشكر قريش از مكه بيرون شده بودند ، وقت را مغتنم دانسته ، اسب برجهانيدند و از لشكر كفار جدا شده ، به مسلمانان پيوستند . عكرمة چون اين بديد ، خشم كرد و
هامش
( 1 ) . اين جمله كنايه است از پيشدستى كردن .
( 2 ) . رويت : فكر و انديشه
( 3 ) . مسامحت : كوتاهى و تنبلى
( 4 ) . دو لشكر به يكديگر برخورد كردند .
( 5 ) . قائد : سردار و سرلشكر