مع القصه بعد از آن پيغمبر فرمود : يا على كوزى « 1 » از آب حاضر كن . و امير المؤمنين در حال حاضر كرد . پس پيغمبر سه كرّت در آن بدميد و بعضى از آيات كتاب خداى بر آن خواندن گرفت و فرمود : اى على ! مقدارى از اين آب بنوش و اندكى بگذار . چون چنان كرد ، رسول خداى آنچه از آب بمانده بود بر سر و سينهء على بپاشيد و فرمود : أذهب اللّه عنك الرّجس يا أبا الحسن و طهّرك تطهيرا .
و بدين گونه آبى از نو طلبيد و بدين قانون با فاطمه معمول « 2 » داشت و هم آن كلمات در حق وى بفرمود . آنگاه حكم داد تا على از خانه بدر شد ، پس با فاطمه فرمود : اى دخترك من ! چون است شوهر تو ؟ عرض كرد : يا رسول اللّه ! شبى كه على به فراش من آمد ، شنيدم كه زمين با او سخن مىگفت . ترسان شدم . پيغمبر سجده شكر بگزاشت و سر برداشت و فرمود : بشارت باد ترا اى فاطمه كه خداى فضيلت داده شوهر تو را بر جميع خلق ، و شادباش به فرزندان طيّب ، و همانا خداى امر كرده است زمين را كه خبر دهد شوهر تو را بر آنچه در زمين واقع مىشود از مشرق تا مغرب .
فاطمه عرض كرد : شوهر من بهترين شوهرهاست جز اينكه زنان قريش گويند :
پيغمبر دختر خود را به مردى فقير داد . رسول خداى فرمود : اى دخترك من ! پدر تو فقير نيست و شوهر تو فقير نتواند بود . همانا زمين چندانكه خزاين زر و سيم داشت ، بر من عرض كرد و من جز قرب خداى اختيار نكردم . چون دانستى آنچه پدرت مىداند ، دنيا را در چشم تو مقدارى نماند . همانا شوهر تو در اسلام پيشى دارد و بر همه كس از علم بيشى دارد و حلمش از همه جهان بزرگتر است . خداى از همه جهان دو مرد برگزيد ، يكى پدر توست و آن ديگر ، شوهر توست . پس على را طلب فرمود و گفت : أدخل بيتك و الطف بزوجتك و ارفق بها ، فانّ فاطمة بضعة منّى يولمنى ما يولمها و يسرّنى ما يسرّها . أستودعكما اللّه و أستخلفه عليكما .
على عليه السّلام عرض كرد : سوگند با خداى هرگز با او غضب نكنم و او را به كراهتى در تعب نيندازم . تا از جهان بگذرم و فاطمه نيز با من غضب نكند و عصيان « 3 » من نفرمايد : انّ اللّه أوحى الى رسوله ، قل لفاطمة لا تعصى عليّا ، فانّه ان غضب غضبت
هامش
( 1 ) . كوز : سبو ، كوزه
( 2 ) . آنچه نسبت به على كرد ، دربارهء فاطمه نيز انجام داد .
( 3 ) . عصيان : نافرمانى