نمىنوشى ، گفتم : بىنياز شدم ، گفت : وفّقك اللّه . و به روايتى جبرئيل گفت : الحمد للّه الّذى هداك الى الفطرة لو اخذت الخمر غوت امّتك يعنى : حمد خداى را كه تو را راه راست نمود به فطرت ، اگر خمر گرفتى امّت تو گمراه شدندى .
و چون از سدره در گذشتم جبرئيل گفت : يا محمّد ، پيش باش . گفتم : تو از پيش شو . گفت : يا محمّد تقدّم فانّك اكرم على اللّه منّى ، اى محمّد تو پيش باش به درستى كه تو گرامىترى نزد خداى . پس روان شدم و جبرئيل از دنبال همىآمد تا مرا به حجابى زربفت رسانيد و آن حجاب را جنبش داد . گفتند : كيست ؟ گفت : جبرئيل و با من محمّد است . از آن سوى حجاب ملكى گفت : اللّه اكبر اللّه اكبر از وراء حجاب خطاب آمد كه صدق عبدى انا اكبر انا اكبر ، آنگاه ملك گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه از وراء حجاب ندا آمد : صدق عبدى انا اللّه لا إله الّا انا ملك گفت : اشهد أنّ محمّدا رسول اللّه . از وراء حجاب ندا آمد : كه صدق عبدى أنا ارسلت محمّدا ملك گفت :
حىّ على الصّلاة حىّ على الفلاح ندا آمد : صدق عبدى و دعا الىّ عبادى .
آنگاه ملك از وراء حجاب دست به در كرد و مرا برداشت و جبرئيل بايستاد ، گفتم : اى جبرئيل در چنين مقام از من جدائى مىكنى . گفت : يا محمّد و ما منّا الّا له مقام معلوم « 1 » يعنى : نيست هيچ كدام از ما الّا آنكه او را مقام معلومى است كه از آنجا فراتر نتواند شد لو دنوت انملة لاحترقت « 2 » امشب به طفيل تو بدين مقام رسيدم و اگر نه جاى من در سدره است و بس . من تنها روان شدم و حجابها از نور و ظلمت قطع همىكردم تا از هفتاد ( 70 ) حجاب بگذشتم كه ثخن « 3 » هر حجابى ، پانصدساله راه بود .
آنگاه براق از رفتار بازماند رفرفى ظاهر شد كه سبز بود و نور آن از آفتاب افزون بود و مرا بر رفرف نشاندند و همىرفتم تا به پاى عرش عظيم خداوند كريم رسيدم ، مرا نزديك به مسند عرش برد .
و به روايتى خداى بارى در آن شب هزار كرّت خطاب كرده كه يا محمّد ادن منّى و در هر كرّت رسول اللّه را قربى حاصل مىشد تا به مرتبه دنى رسيده و از آنجا به
هامش
( 1 ) . الصافات ، 164 : و هيچ كس از ما نيست مگر آنكه مقام معلومى دارد .
( 2 ) . اگر به قدر سر انگشت نزديك شوم مىسوزم .
( 3 ) . ثخن : كلفتى