جن در حجون جاى كردهاند و ادراك خدمت تو خواهند كرد . رسول خداى با اصحاب خويش فرمود : من امشب بايد به نزديك جماعت جن شوم كيست كه با من رفيق راه باشد ؟ عبد اللّه بن مسعود عرض كرد كه : يا رسول اللّه من حاضرم .
پس آن حضرت ، عبد اللّه را برداشته به حجون مكه در آمد و با انگشت مبارك گرد عبد اللّه را دايرهء كرد و فرمود از اين خط بيرون مشو مبادا آسيبى بينى و خود بر فراز پشتهاى شده از بهر نماز بايستاد و سورهء كريمه طه را خواندن گرفت .
در اين وقت دوازده هزار ( 12000 ) جنّ و به روايتى ششصد هزار ( 600000 ) و هم گفتهاند چهل ( 40 ) رايت افراشته بود و در زير هر رايت جمعى كثير از جماعت جن با خدمت پيغمبر آمدند و بعد از نماز آن حضرت ايمان آوردند . و به روايتى گروهى گفتند من انت ؟ آن حضرت فرمود انا نبىّ اللّه . گفتند : گواه تو چيست ؟ فرمود ، اين درخت مرا گواه بس است . و آن درختى را كه بنمود حكم داد تا برفتن آمد و شاخههاى خود را بر زمين همىكشيد و بر سنگها همى بازخورد تا نزديك شده در برابر آن حضرت بايستاد .
رسول خداى فرمود : هان اى درخت ، تو بر چه گواهى توانى داد ؟ به زبان فصيح گفت : گواهى مىدهم كه تو رسول بر حقى و از حق به رسالت بعثت يافتى ، پس بفرمود درخت را تا به جاى خود بازشد و جماعت جن مسلمانى گرفتند و پيغمبر دوازده ( 12 ) تن از ايشان را شريعت بياموخت تا مر ديگران را تعليم كنند و آنگاه پراكنده شدند .
و بامداد رسول خداى از عبد اللّه پرسش نمود كه چه ديدى ؟ عرض كرد كه شبحى چند را بر مثال كركسان ديدم كه نزد همىشدند و بانگهاى عظيم شنيدم كه بر تو بترسيدم و سوار ديدم كه ميان من و تو در آمدند چنان كه آواز ترا نشنيدم ، و از آن پس چون پارههاى ابر پراكنده شدند و مردان سياه ديدم كه جامههاى سفيد بر خود راست كرده بودند .
پيغمبر فرمود : ايشان جن نصيبين بودند و از من زاد خواستند از براى خود و مركبان خود و من از بهر ايشان استخوان و سرگين مقرّر كردم ، و از اينجاست حديث لا تستنجوا بعظم و لا روث فانّهما زاد اخوانكم من الجنّ .
گفتهاند شب چهارشنبه بود كه جبرئيل عليه السّلام در بطن نخله آن حضرت را از رسيدن
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 539
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٥٣٩