تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢

ابتداى اسلام انصار شش هزار و دويست و چهارده سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود

هر سال كه هنگام حج گزاشتن برسيدى و قبايل عرب از هر جاى گرد آمدندى و سفر مكه كردندى ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به نزديك مردمان همىرفت و مردمان را به يگانگى خداى و نبوّت خويش دعوت فرمود ، و همىگفت : اى مردمان ، اگر توانيد مرا به ميان خويش برده حراست كنيد و از قتل و زيان محفوظ بداريد تا آسوده‌خاطر عبادت خداى كنم و رسالت خويش را بگزارم . مردمان اطاعت آن حضرت نكردندى و اگر كس ايمان آوردى ، هم آن نيرو نداشت كه تواند با قريش و ديگر قبايل ستيزه كرد . و آن حضرت چون از قريش خاطرى رنجيده داشت و بعد از ابو طالب زيستن در مكّه صعب مىنمود عزيمت هجرت داشت و از هر قبيله طلب نصرت مىفرمود ، و بر مردم قبيلهء بنى كنده و بنى كلب و بنى حنيفه خويشتن را بازنمود و از ايشان طلب نصرت كرد و كسشس اجابت نفرمود ، زيرا كه كفار قريش هر سال در موسم حج كس به منى بازمىداشتند تا چون قبايل عرب در مىآيد ايشان را اعلام مىدادند كه در ميان ما مردى ديوانه است كه محمّد نام دارد و دينى اختراع نموده ، پاس خويش بداريد كه فريب او نخوريد و به دين او در نشويد . يكى از مردمان كنده گفته است كه : هنگام كودكى با پدر به مكه شدم و چون در منى فرود آمديم مردى ديدم با گيسوئى دراز و روئى دل آويز و زبانى فصيح كه مردمان را به شريعت خويش همى دعوت كرد و از بت پرستيدن باز همىداشت . و از دنبال او مردى ديدم كه مويها سرخ و چشم احول و موى زنخى دراز داشت و
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 542 | لسان الملك سپهر