سازند - چنان كه تفصيل آن از اين پيش مرقوم شد - ابو طالب چون ايشان را براند به نزديك پيغمبر آمد و شعرى چند بدين مضمون بگفت كه :
سوگند با خداى كه تا من زندهام ترا بد نرسد ، پس بلند آوازه كن رسالت خود را و چشمها را به نبوّت خويش روشن فرماى كه دشمنان را پراكنده خواهى ساخت و من دعوت ترا قبول كردهام تو ناصح و رهنماى منى و دينى آوردى كه دانستم حق است و بهترين دينهاست .
و هم ثعلبى گويد : به اتفاق مورّخين و مفسّرين اين ابيات از ابو طالب است و همچنين عبد اللّه بن عباس و قاسم بن محفره انصارى و عطاء بن دينار و جمعى كثير ، اين ابيات و شعرهاى ديگر را كه بعضى در اين كتاب مرقوم افتاد از ابو طالب دانند چنان كه بيشتر را ابن اسحاق نقل كرده .
و ديگر ابراهيم دينورى حنبلى در كتاب نهايت الطّلب و غايت السّؤال كه از مصنّفات اوست مرقوم داشته كه : رسول خداى با عباس گفت كه : خداى مرا امر به اظهار دعوت فرموده .
عباس عرض كرد كه : قريش مردى سخت پيشانى باشند و از كمال حقد و حسد در قلع و قمع تو خوددارى نكنند . اين سخن را بايد با ابو طالب در ميان نهاد . پس به نزديك ابو طالب شده اين قصّه بازگفتند . ابو طالب فرمود :
اى برادرزادهء من ، اظهار دعوت خويش كن كه مكانت و منزلت تو از پدران نامدار افزون است و ترا نظير و انبازى نباشد ، سوگند با خداى كه هر كس با تو تيززبانى كند ، به دو خواهد رسيد شمشيرهاى تيز آبدار ، سوگند با خداى كه پادشاهان عرب را ذليل كنى چنان كه خداوندان گوسفندان را ، همانا پدرم خوانندهء كتابها بود و مىفرمود : از صلب من پيغمبرى باديد آيد و اگر ادراك زمان او مىكردم به دو ايمان مىآوردم ، پس هر كه از من متولد شود و زمان او را دريابد با او ايمان آورد .
و هم ثعلبى و حنبل و واقدى و جز ايشان روايت كردهاند كه روزى ابو طالب رسول خداى را نيافت و گمان كرد كه قريش قصد او كردهاند ، پس حكم داد تا بنى هاشم هر يك حربهاى در زير جامه بربستند و هر يك در پهلوى يك تن از اكابر قريش جاى كردند و علامتى نهاد كه چون فرمان دهم هر كس هم زانوى خويش را
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 531
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٥٣١