ابو جهل گفت : آن كلمه كدام است كه بجاى آن پانصد ( 500 ) كلمه گوئيم ؟
رسول خداى فرمود : بگوئيد اشهد ان لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه .
قوم چون اين سخن بشنيدند ديگرگون شدند و دست بر دست زدند و گفتند : ما خدايان خود را بگذاريم و از هزار به يكى قناعت كنيم ، اين هرگز نشود ، همانا چندانكه ما خواهيم با محمّد كار به صلاح كنيم او از در ديگر بيرون شود . اين بگفتند و برخاستند و برفتند .
آنگاه ابو طالب فرمود : اى برادر زاده ، سخن قريش با تو بجاى افتاد و تو نيكو پاسخ كردى .
[ در كيفيت وفات ابو طالب ]
بالجمله چون مرض بر ابو طالب استيلا جست رسول خداى آگهى يافته به سراى او در آمد و مؤالف و مخالف را در بالين ابو طالب ديد ، فرمود : خلّوا بينى و بين عمّى بعضى از مشركين قريش گفتند ما را نيز مانند تو با او قرابت است ، در اين وقت او را نمىگذاريم . پس رسول خداى به بالين ابو طالب آمد و نشست و فرمود : انّك اعظم النّاس علىّ حقّا و احسنهم عندي يدا و لانت اعظم حقّا من والدى يعنى : به درستى كه حقّ تو بر من بزرگتر است از حقّ همهء مردمان و نعمت حمايت تو نيكوتر از همه كس است بر من و البته حقّ تو بر من از پدر افزون است ، آنگاه كلمهء توحيد بر ابو طالب تلقين فرمود و از براى ابو طالب نيروئى نبود جز اينكه لبهاى خود را جنبش مىداد .
عباس گوش فرا پيش برد و سر برداشت و گفت : و اللّه ابو طالب به تكرار و تذكار كلمهء توحيد مشغول است . و از آن پس ابو طالب دم در بست و اين واقعه در بيست و ششم ماه رجب بود و رسول خداى بگريست و على عليه السّلام را فرمود كه روى پدر را بپوش كه خداى جامه مغفرت بر او پوشانيد .
و آنگاه كه جسد مطهّر ابو طالب را حمل همىدادند ، رسول خداى از پيش روى جنازهء او مىرفت و مىگفت : اى عمّ صلهء رحم كردى و در كار من هيچ فرو نگذاشتى خداى ترا جزاى نيك دهد . و چون ابو طالب را به خاك سپرد و باز خانه شد و روزى