و امرى كه آورده بدان گردن نهيد كه سوگند با خداى چنان مىبينم كه اشراف جهان دعوت او را اجابت كردهاند ؛ و بزرگان عرب از بندگان او شده و غنى تر كس محتاج او گشته و زمام حلّ و عقد جهان به دست او در آمده و بسى خونها در پاى او ريخته و دوستى او در دلها جاى كرده .
هان اى بنى هاشم ، به دو نزديكى جوئيد و به جان و مال نصرت او كنيد .
[ آمدن قريش نزد ابو طالب ]
اما كفار قريش چون بدانستند ابو طالب را از آن مرض رهائى نيست با يكديگر شورى افكندند و گفتند : دور نيست كه كار محمّد روز تا روز بالا گيرد و مردمان به دو بگروند ، چندانكه نيرو بدست كند و بر ما غلبه جويد ، بهتر آن است كه در اين وقت نزد ابو طالب شده و از او خواستار شويم تا در ميان ما كار به مصالحه كند و پيمانى استوار كنيم كه از اين پس او را با ما و دين ما كارى نباشد و ما نيز زحمت او نكنيم .
پس عتبه و شيبه و ابو جهل و اميّة بن خلف و ابو سفيان بن حرب و جمعى ديگر از بزرگان عرب به نزديك ابو طالب آمدند و گفتند :
ما هميشه به كياست تو اقرار دادهايم و رياست ترا گردن نهادهايم و با حكومت تو تكبّر و تنمّر نورزيدهايم ، اكنون بيم آن داريم كه تو از اين جهان بيرون شوى و در ميان ما و محمّد اين خصمى بپايد ، صواب آن است كه او را طلب كنى و در ميان ما عهدى استوار فرمائى كه از اين پس او را با آئين ما نكوهشى و ما را از دين او پژوهشى نرود .
ابو طالب اگر چه دانسته بود سخن ايشان مقبول نيست هم رد مسئول آن جماعت روا نداشت ، لا جرم كس به نزديك رسول خداى فرستاد تا در آمد و فرمود : اشراف قريش را از تو سؤالى است كه اگر اجابت شود با تو از در حفاوت و مهربانى خواهند بود .
رسول خداى فرمود كه : مرا نيز از ايشان مسئلتى است كه كلمهاى گويند و بر جمله عرب و عجم فرمانروا باشند .