چند از غايت حزن از خانه بدر نمىشد .
[ اسلام ابو طالب ]
همانا بعضى از علماى عامه در اسلام ابو طالب شك كردهاند با آنچه در اين كتاب مبارك از خبر گذشتگان و اعلام عبد المطّلب با ابو طالب جلالت پيغمبر را و آنچه خود معاينه كرد در اسلام او جاى شك نماند ؛ و هم از علماى عامه بسيارند كه روايت ايشان نيز دلالت بر اسلام ابو طالب كند چنان كه از صناديد علماى عامه رسيده است كه چون على عليه السّلام خبر فوت پدر را با پيغمبر آورد فرمود : برو او را ستر كن و با كس مگوى . على چنان كرد و بازآمد . ديگر باره پيغمبر فرمود : بشتاب و او را غسل بده و با كس مگوى . على عليه السّلام برفت و پدر را غسل داده بازآمد ، پس رسول خداى على را دعاى خير بگفت .
ديگر حميرى در جمع بين الصحيحين آورده كه در مكّه معظّمه خشكسالى پيش آمد و پيغمبر خداى را بخواند تا بارانى به شدت بباريد و ابو طالب شعرى چند بگفت كه : محمّد آبروى مردمان و بهار يتيمان و پناه بيوهزنان است به جان خود سوگند ياد مىكنم كه رنج بردم به دوستى محمّد و خود را فداى او نمودم ، محمّد مقرب پروردگار است و خدايش در دين حقّ مددكار باشد . آيا مردمان ندانند كه پسر ما دروغگو نيست و سفيد روى است كه ابر طلب آبروى او كند . بنى هاشم از او به نعمت و دشمنان به هلاكت خواهند بود .
و ديگر از يحيى بن ثعلب رسيده و از وى عمرو بن عبد الواحد لغوى روايت كرده كه : روزى رسول خداى عشيرت خويش را به اسلام دعوت مىفرمود : ابو لهب آغاز سفاهت نهاد و سخنان آن حضرت را وقعى نمىگذاشت ، ابو طالب او را گفت :
خاموش باش و دم فرو بند ، ترا چيست كه با محمّد بدين گونه سخن كنى ؟ پس روى با رسول خداى كرد و گفت : برخيز اى سيّد من ، و سخن كن بدانچه خواهى و ابلاغ كن پيغام خداى را به درستى كه تو در قول خويش صادق و مصدّقى و در اخبار تو كذب و خلاف نباشد .
و هم ثعلبى در تفسير خود از ابن عبّاس روايت كرده است كه : آنگاه كه قريش عمّاره را به نزد ابو طالب آوردند كه او را بسپارند و رسول خداى را بگيرند و مقتول