از اين وقت حبيب ابتدا به سخن كرد و گفت : اى محمّد ، مشايخ عرب گفتند : تو مىگوئى من از جانب خداى بر حاضر و بادى پيغمبرم .
آن حضرت فرمود : چنين است ، مرا خداى فرستاد تا دين حق را آشكار كنم اگر چه مشركين مكروه شمارند .
حبيب گفت : اى محمّد از براى هر پيغمبرى معجزه و حجّتى بوده است چنان كه نوح را سفينه بود و داود را آهن به دست نرم گشت و بر ابراهيم آتش سرد شد ، و عيسى مرده زنده كرد و اكمه « 1 » و ابرص شفا داد ، هرگاه تو گمان مىكنى كه پيغمبرى معجزهاى چون ديگر انبيا مىبايدت تا مردمان بپذيرند .
رسول خداى فرمود : چه معجزه مىخواهى از بهر تو بياورم ؟
[ حبيب ] گفت : مىخواهم از خداى خويش بخواهى تا شبى تاريك بر ما در آورد چنان كه از تيرگى نور چراغ ديده نشود ، آنگاه تو بر كوه ابو قبيس بر پاى شوى و قمر را آن هنگام كه بدر تمام باشد ندا كنى و او بدود به سوى كعبه و هفت نوبت طواف كند ، پس در پيش روى كعبه سجده نمايد . آنگاه به سوى جبل به نزديك تو آيد و با تو سخن كند چنان كه همه كس فهم كند و همه كس از دور و نزديك بشنود ، آنگاه به جيب « 2 » تو در رود و دو نصف شده ، يك نصف از آستين راست تو و نصف ديگر از آستين چپ بيرون شود و يكى به سوى مشرق و آن ديگر به سوى مغرب برود ، آنگاه هر دو به شتاب مراجعت كنند و با هم پيوسته صورت قمر گردد و در جاى خود قرار گيرد ، آنگاه دانم كه تو رسول خدائى و سخن تو بر صدق است و ما با تو ايمان آوريم .
ابو جهل چون اين بشنيد برخاست و گفت : اى حبيب ، خداى ترا رحمت كند كه اين غم را برداشتى و قلوب را به راحت افكندى .
بالجمله رسول خداى گفت : اى حبيب آيا ، جز اين چيزى اراده كردهاى ؟
عرض كرد : ديگر چيزى نخواهم و چون چنين كنى ترا رسول خداى دانم .
آن حضرت فرمود : چون آفتاب به مغرب در رود قدرت خداى را با تو آشكار كند . اين بگفت و برخاست و مردمان برخاستند و بنى هاشم گرد آن حضرت را فرو گرفتند و على عليه السّلام از پيش روى پيغمبر مردمان را بشكافت و راه بگشاد تا باز خانه
هامش
( 1 ) . اكمه : كور
( 2 ) . حبيب : گريبان