آنگاه گفت :
اى ملك ، ترا به پدران بر گذشته تو سوگند مىدهم كه از اين مردمان پرسش كن كه هرگز از محمّد سخنى به كذب اصغا نموده باشند ؟
مردمان به جمله گفتند : او راست گوى و امين است جز اينكه چيزى آورده كه ما حمل آن نتوانيم كرد . در اين وقت حبيب گفت : من دوست دارم كه او را ديدار كنم و حجّت او را بنگرم .
ابو طالب فرمود : حاجب خود را بسوى او فرست تا بدين انجمنش دعوت كند كه او از بهر هيچ خطابى كندى نكند و براى هيچ جوابى عاجز نشود .
لا جرم حبيب حاجب خود را به خواندن پيغمبر فرمان داد ، و ابو طالب با او گفت :
به در سراى خديجه عبور كن و در سراى را به نرمى بكوب و چون محمّد بيرون شد و او را ديدار كردى بگو : اعمام تو در انجمن حبيب ترا دعوت مىنمايند .
ابو جهل گفت : اى حبيب ، اگر محمّد از آمدن بدين مجلس سر بر تابد بر توست كه او را كرها حاضر كنى .
ابو طالب گفت : لال باش از چه بيم دارد كه حاضر نشود .
بالجمله حاجب برفت و در سراى پيغمبر بكوفت و آن حضرت از خانه بيرون شد و چون حاجب او را بديد عظمتى از آن حضرت در دلش جاى كرد كه عقلش برفت ، پس از اسب به زير آمده دست رسول خداى را بوسه زد و گفت : اى سيّد عبد مناف ، حبيب بن مالك ترا به مجلس خويش دعوت كرده است و اعمام تو نيز در آنجا حاضرند .
رسول خداى فرمود : نيكو كرده است ، بشتاب و آگهى ده كه اينك بر قفاى تو خواهم رسيد . پس حاجب بر نشست و برفت و رسول خداى به خانه بازشد و جامه كه در خور آن روز بود در بر كرد و استعمال بوى خوش بفرمود و آهنگ بيرون شدن كرد . و خديجه ايستاده همىبگريست و پيغمبر او را از گريه بازمىداشت ، در اين وقت جبرئيل عليه السّلام فرود شد و گفت :
خداى ترا سلام مىرساند و مىفرمايد : سوگند به عزّت و جلال خودم بيم مكن كه من با توام از يمين و شمال و خلف و امام تو ، و
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 520
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٥٢٠