تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
مىشنوم و مىبينم و من در منظر بلندم . پس گفت : اى محمّد خداى مرا به طاعت تو مأمور داشته و با من سه هزار ( 3000 ) فريشته است اينك بسوى فراز « 1 » ديده باز كن تا بنگرى . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله به بالا نگريست و صفهاى ملائكه را بديد كه به دست ايشان حربه‌ها اندر است كه اگر مردمان نگرند از پاى در افتند ، پس فريشتگان بر رسول خداى درود فرستادند و آن حضرت جواب بازداد . آنگاه جبرئيل گفت : اى محمّد به سوى جماعت قريش و مردم حمير عبور فرماى و حجّت خويش آشكار كن . و فريشتگان گفتند : اى محمّد ، خداى ما را به طاعت تو گماشته است . در اين وقت چهرهء پيغمبر از فرح و سرور چون آفتاب درخشان گشت و به سوى انجمن حبيب رهسپار شد و نور ديدار آن حضرت در جملهء اتلال و جبال مكّه بتافت و فريشتگان در گرد پيغمبر همىرفتند و بانگ به تهليل و تقديس و تكبير فرا داشتند . و از آن سوى مردمان در انجمن حبيب انتظار رسيدن پيغمبر مىبردند و ابو جهل شعرى چند به رجز مىخواند كه اين بيت از آن جمله است :

بيت

حبيب اعنّا و افصل الامر بيننا * من السّاحر الكذّاب من آل غالب
و حبيب و ابو طالب نيز هر يك شعرى چند بخواندند و مردمان به مناظرات ايشان در نظاره بودند و كفار قريش مىگفتند : اگر محمّد ، در اين انجمن حاضر نشود او را به صعب‌تر گونه مقتول خواهيم ساخت . در اين وقت پيغمبر برسيد و نور ديدارش در اقطار زمين و آسمان برفت و ديده‌ها همه به سوى او شد و عقلها برميد و دلها در بيم شد و مانند رسته ياقوت در آمد ، يكصد و نود ( 190 ) تن از بزرگان قبايل در آن انجمن حاضر بودند ، جملگى بر پاى شدند و بنى عبد المطّلب از جاى بجستند و رسول خداى بيامد و بنشست و خداى از آن حضرت هيبتى در دلها جاى داد كه هيچ كس را نيروى سخن كردن نماند ، شتران نيز رغا « 2 » نكردند و اسبان صهيل « 3 » بر نياوردند .
هامش
( 1 ) . فراز : بالا ( 2 ) . رغا : بانگ شتر ( 3 ) . صهيل : صداى اسب