تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
شدند . و از آن سوى ابو جهل با مشركين گفت : از ديگها سياهى بگيريد و آن را با خاكستر و بول شتر در هم كنيد كه عن قريب بنى هاشم رسوا شوند و من بفرمايم تا چهره ايشان را بدان سياه كنند . اما خديجه هنوز مىگريست ، پيغمبر فرمود : اى خديجه ، آيا گمان مىكنى كه خداى دشمنان را بر من نصرت دهد ، بيم مكن و شاد باش كه خداى از آن بزرگتر است كه مرا به دشمن گذارد ، آنگاه به محراب خويش شده نماز بگزاشت و گفت : يا ربّ وعدك وعدك يا من لا يخلف الميعاد .

[ بشارت دادن جبرئيل محمّد صلّى اللّه عليه و آله را در شق قمر ]

در اين وقت جبرئيل فرود شد و گفت : اى محمّد ، خداى ترا سلام مىرساند و مىفرمايد : قسم به عزّت و جلالت خودم كه اگر بخواهى آسمانها را بر زمين فرود آرم ، اى محمّد ، من قمر را به طاعت تو بازداشته‌ام ، هزار سال از آن پيش كه پدرت آدم را خلق كنم ، بخوان به هر چه مىخواهى قمر را كه سر بر فرمان تو دارد . رخساره پيغمبر از فرح و سرور در فروغ شد و پيشانى از بهر سجده بر خاك نهاد ، پس جبرئيل گفت : اى محمّد ، اينك من حاضرم قسم به عزّت پروردگار خودم اگر قمر خلاف فرمان كند او را از مكان خود محو كنم ، هم اكنون من از پيش روى تو خواهم بود بيرون شو و معجزهء خويشتن را ظاهر فرماى . بالجمله بنى هاشم در سراى پيغمبر ببودند تا آفتاب بنشست ، آنگاه عباس با ابو طالب گفت : اى برادر آيا محمّد تواند اين كار كرد ؟ ابو طالب در جواب گفت : من اين سخن را با شعرى سؤال كنم و شعرى بگفت در اين معنى كه كاش مىدانستم كه محمّد مسئول حبيب را به اجابت مقرون خواهد داشت يا در آن تأخيرى خواهد رفت ؟ ! چون اين شعر بخواند هاتفى در جواب او هم به شعر سخن كرد كه : محمّد رسول پروردگار است و خداى كفالت كار او كند و كذب دشمنانش را باز نمايد . و چون رسول خداى سخن هاتف بشنيد گفت : اى عمّ شك در قلب تو در نمىآيد ، سوگند