تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
با خداى ، تو و غير تو بايد انتظار برد از پسر برادر تو چيزى را كه چشم تو بدان روشن شود .

[ كيفيّت شق قمر و اسلام آوردن جمعى از مشركين ]

مع القصه شامگاه كه مردمان بر جبل ابو قبيس چشم به راه پيغمبر داشتند آن حضرت ، على عليه السّلام و ابو طالب و حمزه و زبير را با خود برداشت و به سوى ابو قبيس روان شد ، و چون بر فراز جبل رسيد جبرئيل ندا كرد كه : اى محمّد بخوان پروردگار خود را تا عطا كند آنچه از او طلب كرده‌اى ، پس رسول خدا سر برداشت و گفت : اللّهمّ بحقّى عليك يا من لا يخلف الميعاد يا من لا يخفى عليه خافية فى الارض و لا فى السّماء اجبنى فيما دعوتك انت تعلم ما سألونى . هنوز سخن پيغمبر به نهايت نشده بود كه خداى فريشته ظلمت را بگماشت تا جهان را چنان تيرگى داد كه نور ديده نمىگشت . حبيب گفت : اى محمّد اين تيرگى كفايت است ترا اكنون بفرماى تا قمر چنان شود كه گفته شد ، پس رسول خداى چشم فراداشت و فرمود به بانگ بلند : ايّها القمر المنير المتردّد فى فلك التّدوير اخرج الآية الّتى اودع فيك بحقّ من خلقك . چون رسول خداى اين سخن به پاى برد ، قمر مانند اسبى دونده به سرعت تمام همىآمد و مردمان به دو نگران بودند تا به كعبه برسيد و نورش همى در فزايش بود . پس هفت نوبت طواف كرد و آنگاه در پيش روى كعبه سجده نمود و از پس آن به سوى پيغمبر سرعت كرده ، به زبان فصيح ندا در داد كه اشهد أن لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و انّ محمّدا رسول اللّه ، پس به گريبان آن حضرت در رفت و از آستين سر به در كرد و ديگر باره به گريبان شد و دو نيمه گشت ، يك نيمه از آستين راست و يك نيمه از آستين چپ آن حضرت بيرون شد ، و يكى به سوى مشرق و آن ديگر به سوى مغرب برفت ، و آنگاه بازشده با يكديگر پيوسته شد و در جاى خود قرار گرفت . ابو جهل گفت : انّ هذا لسحر مبين اما حبيب فرياد برداشت كه : اى محمّد تو رسول خدائى و سخن تو بر صدق است و جمعى كثير بدان حضرت ايمان آوردند و