بنى هاشم از پيش روى آن حضرت همىرفتند و از شادى چهرهها تابناك داشتند و مردمان همىگفتند : سوگند به خداى و زمزم و مقام كه ما هرگز چنين معجزهاى نديدهايم .
پس رسول خداى به خانهء خويش بازشد و خديجه آن حضرت را پذيره شد و گفت : يا رسول اللّه ، من معجزهء تو را بر فراز خانهء خويش برفتم و بديدم و از آن عجبتر آن است كه اين جنين كه در شكم دارم با من سخن كرد و گفت : يا امّاه لا تخشى على أبى و معه ربّ المشارق و المغارب پس رسول خداى تبسم فرمود و گفت : خداى عطا نكرده است هيچ پيغمبرى را معجزه جز اينكه مرا بدان مخصوص داشته . در اين وقت ابو طالب عليه السّلام اين شعرها بگفت .
أ لم تر انّ اللّه جلّ جلاله * اتانا ببرهان على يد احمد
و ابدا ظلاها حالكا فعمت به * عيون الورى فى كلّ غور و منجد
و أقبل بدر التّمّ من بعد ظلمة * الى ان على فوق الحطيم بمبعد
و طاف ببيت اللّه سبعا و حجة * و حرّ امام البيت فى خير مسجد
و سار الى أعلى قريش مسلّما * و اكرم فضل الهاشمىّ محمّد
و قد غاب بدر التّمّ فى وسط حبيبه * و فى ذيله اهوى على رغم حسّد
و عاينته فى الافق يركض واضحا * مبينا بتقدير العزيز الممجّد
و عاينته نصفين فى الشّرق واحد * و فى الغرب نصف غير شكّ لملحد
بالجمله ديگر روز رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله از خانهء خويش بيرون شده به نزديك حبيب رفت و فرمود : اى حبيب ، بگو : لا إله الّا اللّه و انّى محمّد رسول اللّه عرض كرد كه : من اين سخن نخواهيم گفت ، جز اينكه از بهر من پيمانى كنى ، آن حضرت فرمود و گفت :
همانا شفاى دختر خويشتن را قصد كردهاى كه او را دست و پاى و چشم و گوش نباشد و در هودجش جاى دادهاى . حبيب گفت : يا رسول اللّه ، كه ترا آگهى بدين داد ؟
زيرا كه من هيچ كس را آگه نكردهام . پيغمبر فرمود : خداى مرا خبر كرده است ، حبيب عرض كرد : آيا خداى تو تواند اين چنين كس را شفا داد . قال : نعم يحيى العظام و هى رميم . گفت : اگر خداى او را شفا دهد ايمان آرم به دو .
پس پيغمبر به فرمان خداى حكم داد تا آن جاريه را حاضر كردند و عباى خويش را كه موى آن از گوسفند فداى اسماعيل عليه السّلام بود بر او افكند . آنگاه به اندازه فهم او با