بالجمله حبيب بزرگان قريش را تمجيد و ترحيب كرد و ايشان نزد او شكايت آغاز كردند و بناليدند . از ميانه عمر بن هاشم گفت :
اى ملك ، تو پناه مردمانى و ما امروز پناه به تو آوردهايم ، تو مىدانى بنى هاشم اهل حرماند و صاحب شرف و ما را در بزرگوارى ايشان سخن نيست ، اما در ميان ايشان يتيمى باديد آمده كه بعد از پدر و مادر عمّ تربيت او كرد ، اينك خدايان ما را دشنام مىگويد و ما را از عبادت اصنام بازمىدارد و مىگويد من رسول خدايم و بر سفيد و سياه مبعوثم ، و وقت باشد كه نظر بر آسمان مىگمارد و مىگويد جبرئيل بر من آمده و اوامر و نواهى آورده .
اى ملك ، نيكو آن است كه تو با ما به ابطح آئى و او را حاضر سازى و با او سخن كنى و مقهور فرمائى تا از اين پندار فرود آيد .
حبيب گفت : چنان كنم . و بفرمود شراب و طعام بياورند و از اكل و شرب بپرداختند .
پس روز ديگر مردمان را ندا در دادند تا بر نشسته و طىّ مسافت كرده در ابطح فرود شدند و خيمهها راست كردند ، و حبيب در سراپردهء خود جاى كرد و بزرگان عرب را از يمين و شمال خود نشستن فرمود . ابو بكر در آنجا حاضر بود اين بديد و با رسول خداى خبر آورد ، آن حضرت فرمود : هم ديگر باره بيرون شو و كشف حال ايشان نموده بازآى .
در اين كرّت چون ابو بكر بيرون شد ، ابو جهل را نگريست كه مردمان را همى با خدمت حبيب دعوت مىنمود ، و چون جملگى را در آنجا انجمن كرد گفت : اى سيّد كريم ، هيچ كس از خدمت تو برنتافت اينك تمامت قريش در حضرت تو حاضرند جز بنى هاشم و بنى عبد المطّلب ، اكنون بفرماى تا ايشان را حاضر كنند ، حبيب بفرمود : تا چهل ( 40 ) مرد از بزرگان انجمن در طلب ابو طالب بيرون شدند و به در سراى او آمده در بكوفتند .
ابو طالب از خانه به در شد و صورت حال را باز دانست و فرمود شما به نزد حبيب شده او را بياگاهانيد كه اينك من از دنبال شما همىآيم . پس آن جماعت بازشدند و او را آگهى دادند ، پس ابو طالب پيراهن آدم و رداى شيث و عمامهء
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 518
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٥١٨