تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
قسم به عزّت و جلالت خودم كه من اعزّ و اشرف از تو خلق نكرده‌ام ، بيم مكن كه من با توأم ، سوگند به عزّت و جلال خودم كه به دست تو از بهر حبيب بن مالك معجزه‌اى آشكار مىنمايم كه بر ملوك جهان فخر كنى و رتبت و مكانت تو معلوم گردد . بدان اى محمّد كه : حبيب را دخترى است كه او را سمع و بصر و دست و پاى بجاى نيست ؛ و آن دختر را با ابن عبّاس كه مردى از عرب است مخطوبه ساخته و او چون از حال دختر آگهى ندارد ، همى طلب زفاف كند ، و حبيب كار او را به مماطله گذارد ، اكنون در خاطر دارد كه آن دختر را به مكه حمل داده به دور كعبه طواف دهد و از آب زمزم بچشاند ، و از خداى خواهد كه او را شفا دهد . و هم اين سخن حبيب گفته است كه : اين دختر را به نزد محمّد مىبرم و مىگويم تو بر آنى كه من پيغمبر خدايم اگر اين سخن بر صدق كنى از خداى خويش بخواه تا او را شفا دهد ؛ و زود باشد كه او با چهل هزار ( 40000 ) مرد از قبايل عرب در مكه حاضر شود و تو را طلب كند ، بيم مكن كه كار بر مراد تو باشد .

[ استقبال قريش حبيب بن مالك را ]

مع القصه حبيب بن مالك در ميان قبايل عرب سخت بزرگ بود و همهء اقوام عرب او را مكانت بزرگى مىنهادند و در اين هنگام كه وقت حج و رسيدن قبايل به مكّه بود ، چهل هزار ( 40000 ) مرد از حمير و ديگر اقوام ، با حبيب و مردم او به سوى كعبه مىآمدند ، پس ابو جهل به اتّفاق جمعى از مشركين روز ديگر به استقبال بيرون شدند و بدانجا كه حبيب نزول كرده بود برفتند و رخصت بار « 1 » حاصل كرده بر او در آمدند ؛ و حبيب بر سريرى از سيم مذهّب جاى داشت و دستارى احمر بر سر بسته تاجى بر آن نصب كرده بود ، و اين هنگام صد و شصت ( 160 ) سال عمر داشت .
هامش
( 1 ) . بار : حضور