تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
ابو جهل صعب بود كه اين قصّه را با رسول خداى برند . از قضا حمزه عليه السّلام چنان عبور داشت كه ايشان را بنگريست . و ديگر ابو العاص بن ربيع كه داماد رسول خداى بود شتران از گندم و خرما حمل داده به شعب مىبرد و رها مىكرد و از اينجا است كه رسول خداى فرمود : ابو العاص حق دامادى ما بگذاشت .

[ گفتگوى تنى چند از قريش دربارهء نجات بنى هاشم ]

مع القصه سه سال كار بدين گونه مىرفت و گاه مىافتاد كه فرياد اطفال بنى عبد المطّلب از سورت « 1 » جوع بلند بود تا بعضى از مشركين از آن پيمان پشيمان شدند ، هشام بن عمرو بن حارث بن حبيب بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤىّ كه در قبيلهء خويش مكانتى به سزا داشت و با نضلة بن هاشم بن عبد مناف از سوى مادر پسر برادر بود گاهگاه شترى از خوردنى و گندم و چيزهاى ديگر حمل داده به كنار شعب مىآمد و لجام شتر را بر گرفته او را به ميان شعب رها مىكرد لختى بدين گونه روزگار برد . آنگاه روزى به نزد زهير بن ابى اميّة بن مغيرة بن عبد اللّه بن مخزوم آمد گفت : اى زهير مادر تو عاتكه دختر عبد المطّلب است چگونه رضا مىدهى كه نيك بخورى و بپوشى و زنان به نكاح كنى و خالهاى تو در شعب بدين سختى روزگار برند و تو در اين كار اجابت ابو جهل كنى . سوگند با خداى كه اگر ايشان خالهاى ابو جهل بودند و تو او را بدين كار دعوت مىكردى اجابت تو نمىكرد . هشام گفت : من يك تن بيش نيستم چه توانم كرد اگر توانى يك تن ديگر با من يار كن . هشام گفت : آن منم . زهير فرمود : سيمى بايد . پس هشام به نزد مطعم بن عدىّ آمد و گفت : چگونه راضى شده‌اى كه قبيله‌اى مانند اولاد عبد مناف هلاك شوند ؟ مطعم گفت : من يك تن بيش نيستم چگونه
هامش
( 1 ) . سورت : شدّت
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 509 | لسان الملك سپهر