تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
و لمّا تبن منّا و منكم سوالف « 1 » * و أيد اتّرت بالقساسيّة الشّهب
بمعترك ضنك ترى كسّر القنا * به و الضّباع الحرج يعكفن كالشّرب
كأنّ مجال الخيل فى حجراته * و معمعة « 2 » الابطال معركة الحرب
أ ليس ابونا هاشم شدّ ازره * و اوصى بنيه بالطّعان و بالضّرب
و لسنا نملّ الحرب حتّى تملّنا * و لا نشتكى ما قد ينوب من النّكب « 3 »
و لكنّنا اهل الحفايظ و النّهى * اذا طار أرواح الكماة « 4 » من الرّعب
مع القصه بنى عبد المطّلب در شعب ابو طالب محصور ماندند و هيچ كس از اهل مكّه با ايشان نيروى فروختن و خريدن نداشت ، جز آنكه هنگام گذاشتن حج كه مقاتلت و مبارزت حرام بود و قبايل عرب در مكّه حاضر مىشدند ، ايشان نيز از شعب بيرون شده چيزهاى خوردنى از مردم عرب مىخريدند و به شعب برده مىداشتند و اين را نيز قريش روا نمىداشتند و چون آگاه مىشدند كه يكى از مردم شعب شيئى را مىخواهد خريد ، بهاى آن را گران مىكردند و خود مىخريدند و اگر آگاه مىشدند كه كسى از قريش به سبب قرابت يكى از بنى عبد المطّلب از اشياء خوردنى چيزى به شعب فرستاده او را زحمت مىكردند . و اگر از مردم شعب ، كسى بيرون مىشد و بر او دست مىيافتند در عذاب و شكنجه‌اش به هلاكت مىبردند . روزى حكيم بن حزام بن خويلد بن اسد از بهر عمّه‌اش خديجه بنت خويلد كه در سراى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بود خواست مقدارى خوردنى هديه كند ، پس شترى را از اشياء خوردنى حمل كرده با غلام خويش برداشت كه به شعب رساند ، در راه ابو جهل با او دچار شد و مهار شتر را بگرفت و گفت : تو از پيمان سر بر تافتى و اينك خوردنى به شعب فرستى تو را با همين طعام به ميان قريش برم و رسوا كنم . در اين هنگام برادر ابو جهل ، ابو البخترى برسيد و گفت : اى برادر ، دست از اين مرد بدار طعامى از عمّه‌اش نزد او بوده ، اكنون به دو رساند . ابو جهل گفت : حاشا كه دست بدارم و اين هر دو با هم درآويختند و كار به مقاتله رسيد ، ناگاه ابو البخترى را استخوان چانهء شترى بدست آمد و آن را بر سر ابو جهل زد تا خرد بشكست و بر
هامش
( 1 ) . سالفه : كرانه كردن و دوش ؛ سوالف جمع آن . ( 2 ) . معمعه : آواز دليران . ( 3 ) . نكب : رنج و رنج رسانيدن . ( 4 ) . كماة : جمع كمى به معنى : مردى و دلاور سلاح پوشيده .