اى عمر اگر به صلح آمدهاى و اگر نه روى سلامت نبينى . عمر عرض كرد : يا رسول اللّه ، از بهر آن آمدهام كه كيش مسلمانى گيرم و كلمهء توحيد بر زبان راند .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از اسلام عمر چنان شاد شد كه به بانگ بلند تكبير گفت و آواز تكبير آن حضرت را اصحاب بشنيدند و همه به يك بار تكبير گفتند و به استقبال عمر بيرون شدند .
آنگاه عمر گفت : يا رسول اللّه ، كافران لات و عزّى را آشكار پرستش كنند چرا بايد خداى را به نهانى ستايش كرد ؟ ! پس آهنگ كعبه كردند و حمزه از يك جانب پيغمبر و ابو بكر از طرف ديگر ، و على عليه السّلام از پيش روى ، و اصحاب از دنبال روان شدند و عمر با شمشير خويش از پيش روى آن جمله همىرفت .
و از آن سوى بزرگان قريش چنان مىپنداشتند كه عمر رسول خداى را آسيبى خواهد رسانيد ، ناگاه ديدند كه از پيش روى رسول خداى با شمشير حمايل كرده مىآيد ، گفتند : هان اى عمر ، بر چگونهاى ؟ گفت : با رسول خداى ايمان آوردم و اگر كسى از شما به نالايقى جنبش كند با همين تيغش كيفر كنم و اين شعر بگفت :
مالى أراكم كلّكم قياما * الكهل و الشّبان و الغلاما
قد بعث اللّه لنا اماما * محمّدا قد شرع الاسلاما
حقّا و قد يكسّر الأصناما * نذبّ عنه الخال و الاعماما
پس كافران از عمر در خشم شدند و آهنگ او كردند و عمر نيز به پشتوانى على عليه السّلام با ايشان درآويخت و آن جماعت را از كعبه به كنار كرد و رسول خداى با مسلمانان دو ركعت نماز بگزاشت و باز خانه شد . و اسلام عمر را نيز به ديگرگونه روايت كردهاند ، همانا اين قصه مختار افتاد .
بالجمله عمر بعد از اسلام به در خانهء ابو جهل رفت و در بكوفت ، ابو جهل چون بانگ سندان بشنيد بيامد و در بگشود و گفت : مرحبا و اهلا ! از بهر چه حاجت مرا ياد كردى و بدينجا شدى ؟ عمر گفت : آمدم تا ترا آگهى دهم كه ايمان به خداى و رسول آوردم . ابو جهل در خشم شد و در به روى او ببست و گفت : قبحك اللّه و قبح ما جئت به .