تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
فرود مىشد خبّاب به دو مىبرد . بالجمله عمر گوش فراداشت و بانگ خبّاب را بشنيد پس در بكوفت ، چون ايشان بدانستند عمر است ، خبّاب بگريخت و در بيغوله‌اى پنهان شد و فاطمه صحيفه‌اى كه بر آن سورهء مباركه طه مرقوم بود در زير زانو بنهفت ، پس در بگشودند تا عمر درآمد و او نخست بنشست و بفرمود تا گوسفندى حاضر كردند و آن را به دست خويش ذبح كرد و حكم كرد تا از آن بريانى ساخته بياورند و خوردن گرفت و سعيد و فاطمه را به خوردن دعوت نمود . ايشان گفتند : ما پيمان نهاده‌ايم كه از ذبيحهء تو نخوريم ، اين سخن گمان عمر را به يقين پيوست و گفت : اين بانگ چه بود و آن كلمات چيست كه از اين خانه به گوش من رسيد ؟ ايشان گفتند : ما خود با يكديگر سخن مىكرديم . عمر در خشم شد و برخاست و سعيد را گرفته همىبزد و گفت : دين پدران خود را گذاشته شريعت محمّد گرفتيد ؟ فاطمه برخاست و گفت : اى عمر أ تضرب النّاس على هواك يعنى : آيا مردم را به هواى نفس خويش مىزنى ؛ و پيش شد كه شوهر را از دست برادر نجات دهد ، عمر لطمه به او زد چنان كه سرش بشكست و خون بدويد ، پس ايشان گفتند : اى عمر چندين جنگ و جوش مكن كه ما دين محمّد گرفته‌ايم و اگر جان بر سر اين كار كنيم بازنگرديم .

[ اسلام آوردن عمر ]

عمر بنشست و دلش بر جراحت و زحمت خواهر بسوخت و از كرده پشيمان شد . پس بعد از زمانى گفت : آن صحيفه كه تلاوت مىكرديد به من آريد تا بنگرم . فاطمه گفت : مرا بيم است كه آن صحيفه به تو سپارم تا مبادا پاس حشمت آن ندارى . عمر سوگند ياد كرد كه اين نكنم .