بالجمله نعيم با عمر گفت : به كجا مىروى ؟
گفت : از بهر قتل محمّد بيرون شدهام .
نعيم گفت : نخست بدان كه اين كار از تو ساخته نشود و اگر هم توانى اين كار به پاى برد ، از بنى عبد المطّلب چگونه ايمن باشى ؟
عمر گفت : مگر تو را در دل است كه متابعت محمّد كنى ؟ اگر دانم چنين است نخست كار تو را به پاى برم .
نعيم گفت : من بر دين پدران خويشتن زيستن كنم و به همراه عمر تا ابطح آمد و در آنجا مردمان گوسالهاى را از بهر ذبح دست و پاى بسته بودند ، چون خواستند كارد بر ناى او بگذارند به سخن آمد و گفت : يا آل ذريح « 1 » امر نجيح « 2 » رجل يصيح بلسان فصيح يدعوكم الى شهادة ان لا إله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه .
پس از اين حال دهشتى در مردمان افتاد و دست از آن گوساله بداشتند . عمر با خود گفت : كارى بزرگ پيش آمده است زودتر بايد محمّد را از ميان برداشت از آن پيش كه كارش استوار گردد . و به روايتى عمر اين صورت را به خواب ديد .
بالجمله عمر از آنجا بگذشت و با سعد بن ابى وقّاص دوچار شد .
سعد گفت : هان اى عمر ، با تيغ انگيخته آهنگ كجا دارى ؟
گفت : به قصد قتل محمّد مىروم .
سعد گفت : آيا بعد از قتل او ايمن توانى بود ؟
عمر گفت : اگر دل تو بسوى اوست بگو تا نخست كار تو را كفايت كنم .
سعد گفت : از من نزديكترى با تو باشد اگر توانى كار او را كفايت فرماى .
گفت : آن كيست ؟
سعد گفت : خواهرت فاطمه و شوهر او سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل اين هر دو مسلمان شدهاند و بر دين محمّد باشند .
عمر گفت : چون دانم كه اين سخن راست است ؟
سعد گفت : بدين فهم كن كه ايشان ذبيحهء تو نخورند .
عمر از آنجا قصد خانهء خواهر كرد و به در خانهء او آمد و در اين وقت خبّاب بن ارتّ در خانهء فاطمه بود و سورهء مباركه طه را به دو مىآموخت ؛ زيرا كه هرگاه سوره
هامش
( 1 ) . ذريج : نام پدر قبيلهاى از عرب .
( 2 ) . نجيح : يعنى صواب .