شد و از بهر كشتى دامن برزد ، پس رسول خداى پيش شده او را بگرفت سخت و آسان بر زمين كوفت . ركانه گفت : ديگرباره اين كار بايد كرد .
و ديگرباره آن حضرت بر زمينش كوفت . ركانه گفت : سخت عجب است كه تو مرا بر زمين توانى زد ، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اگر از اين عجبتر چيزى آرم با من ايمان خواهى آورد ؟ ركانه گفت : آن كدام است ؟ گفت : از بهر تو آن درخت را مىخوانم كه به نزديك آيد . و درخت را پيش خواند تا پيش آمد ، و هم حكم داد تا به جاى خويش بازشد . و با اين همه ركانه ايمان نياورد و به ميان قوم آمده گفت : اى بنى عبد مناف ، سوگند با خداى كه از محمّد سحرى ديدم كه از هيچكس نديدهام و آن قصه را بر ايشان بگفت .
[ حكايت جماعتى از نصارا كه به قصد ديدن پيامبر اسلام از نجران به مكّه آمدند ]
و ديگر چنان افتاد كه بيست ( 20 ) كس از مردم نصاراى نجران چون خبر مسلمانان حبشه را شنيدند به مكّه آمدند تا حقيقت آن حال را بازدانند ، پس به نزديك رسول خداى آمده سخن كردند و پاسخ بشنيدند و كلمات قرآن را اصغا نمودند و از شنيدن آن كلمات بگريستند و گفتند : اين همان پيغمبر است كه ما از كتب پيشين دانستهايم و ايمان آوردند و قريش بدان جماعت نگران بودند .
چون برخاستند و ساز مراجعت كردند ، ابو جهل با جمعى از قريش بر سر راه ايشان آمد و گفت : من هيچكس را مانند شما ابله و احمق نديدهام كه دين خويشتن بگذاشتيد و با محمّد ايمان آورديد ، گفتند : ما مانند شما كار بر جهل نكنيم . و اين آيت خداى در حق ايشان بفرستاد :
وَ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ
« 1 » .
يعنى : چون قرآن بر ايشان خوانده شود ، گويند ايمان آوردهايم بدان ؛ زيرا كه بر
هامش
( 1 ) . قصص ، 53 : و چون بر آنها خوانده شد ، گفتند : به آن ايمان آورديم ، زيرا حقى است كه از جانب پروردگارمان آمده است و ما پيش از آن تسليم بودهايم .