آمد و گفت : اى مردمان ، من مردى غريب و مسكينم ، كيست از شما كه بهاى شتر مرا از ابى الحكم بن هشام بگيرد و برساند ؟ قريش چون خصمى ابو جهل را با رسول خداى مىدانستند به سخره او را گفتند ، اينك محمّد است و از او اين كار تواند ساخته شد . پس اراشى به نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و حاجت خويش را ملتمس داشت .
رسول خداى بىتوانى برخاست و اراشى را برداشته به در سراى ابو جهل آمد و در بكوفت .
مردم قريش يك تن از دنبال فرستادند كه آن قصّه را دانسته خبر بازآرد . چون آن مرد برسيد ، ابو جهل را ديد كه از خانه بيرون شد و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با او گفت : بهاى شتر اراشى را بازده . پس روى ابو جهل از رنگ بگشت و بىآنكه سخن كند به خانه در رفت و زر بياورد و اراشى را بداد . و فرستادهء قريش بازآمد و گفت : چيزى عجب ديدم و آن قصّه بيان كرد .
زمانى دير برنيامد كه ابو جهل برسيد با او بگفتند : هان چه افتاد ترا كه بدين آسانى سخن محمّد صلّى اللّه عليه و آله را پذيرفتى ؟ گفت : سوگند با خداى كه چون او در بكوفت خوفى عظيم در دل من جاى كرد و چون از خانه سر بدر كردم شترى عظيم بر فراز سر خود ديدم كه بدان سر و دندان هيچ فحلى « 1 » نديده بودم و چنان بود كه اگر سر از حكم او برمىتافتم مرا به دم در مىكشيد .
[ حكايت ركانه ]
و ديگر چنان افتاد كه روزى ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن مطّلب بن عبد مناف كه به نيروى تن و قوت بدن شناخته بود و هيچكس از قريش با او برابرى نتوانست كرد در شعبى از شعاب مكّه با رسول خداى دوچار شد ، آن حضرت فرمود : اى ركانه ، از خداى بترس و بدانچه ترا مىخوانم اطاعت كن . ركانه گفت : اگر دانم به صدق سخن كنى اطاعت خواهم كرد . پيغمبر فرمود : اگر خواهى با تو كشتى گيرم و كار به مصارعت كنم ؟ اگر غلبه جستم سخن مرا بپذير . ركانه از اين سخن در عجب
هامش
( 1 ) . فحل : نر .