( 80 ) خانه از قبيلهء دوس به مدينه نزول كرد و يا آن حضرت همىبود تا مكّه مفتوح شد و به فرمان رسول خداى ذو الكفّين را كه صنم عمرو بن حممه بود بسوخت و اين رجز بگفت :
يا ذا الكفّين لست من عبادكا * ميلادنا أقدم من ميلادكا
انا حشوت النّار فى فؤادكا « 1 »
[ رؤياى طفيل و شهادت او ]
و از آنجا با رسول خداى به مدينه مراجعت كرد ؛ و بعد از رحلت پيغمبر با مسلمانان كوچ همىداد و فرزندش عمرو بن طفيل نيز با او بود تا آنگاه كه با مسلمين به يمامه آمد و در آنجا در خواب ديد كه سرش از موى سترده شد ، و مرغى از دهانش بر پريد و زنى با او دوچار شده او را در فرج خويشتن درآورد ، و پسرش را ديد كه در طلب او مىشتافت اما او را از وى بازداشتند .
صبحگاه اين خواب را با مردمان بگفت ، گفتند : خير باشد . طفيل گفت : من خود تعبير كردهام ، همانا سترده شدن سر من از موى افتادن سر من است بر خاك ، و آن مرغ روح من است كه از دهن برآيد و آن زن و فرج او حفرهاى است كه در ارض از بهر من خواهند كرد ، و در آن پوشيده خواهم شد ، و فرزندم نيز جراحت خواهد يافت ، اما به سلامت خواهد رست . پس او در يمامه شهيد شد و پسرش مجروح گشت - چنان كه تفصيل آن در جاى خود مرقوم خواهد شد - .
[ قصّه پيامبر اسلام با اراشى و ابو جهل ]
و ديگر چنان افتاد كه مردى از اراش به مكه آمد و او را شترى بود ، ابو جهل آن را بخريد و بها نداد و هر روز كار به مماطله مىگذاشت . روزى اراشى به انجمن قريش
هامش
( 1 ) . اى ذو الكفّين من از پرستندگان تو نيستم ، ميلاد ما به مراتب قديمىتر از ميلاد توست ، و من در دهان تو آتش زنم .