تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
كردار و گفتار او را مشاهده مىكردند و عجب مىداشتند . بزرگان بنى جمح نزد ابن دغنّه رفتند و گفتند : تو اين مرد را پناه نداده‌اى كه ما را بيازارد ، از كردار ابو بكر زنان و فرزندان ما فريفته شود و بر دين خويش تباه گردند او را بفرماى در خانهء خويش شود و آنچه خواهد بكند . ابن دغنّه ، ابو بكر را گفت : نيكو آن است كه تو در خانهء خويش اندر باشى و هر چه خواهى كنى . ابو بكر گفت : اگر خواهى پيمان ترا از گردن فرو آرم و از جوار تو بيرون شوم ؟ ابن دغنّه گفت : تو دانى . پس ابو بكر از جوار او بيرون شد و عهد خويش از او برداشت . لاجرم ابن دغنّه گفت : اى مردم قريش ، اين پسر ابى قحافه است و عهد مرا بسوى من رد كرد ، اكنون شما دانيد و شأن او . از پس اين واقعه چنان افتاد كه روزى ابو بكر آهنگ كعبه داشت ، يكى از سفهاى قريش خاك و خاشاكى فراهم كرده بر سر او فروريخت ، در اين هنگام وليد بن مغيره برسيد . ابو بكر گفت : هيچ مىبينى كه اين ديوانه با من چه كرد ؟ وليد گفت : تو خود با خويشتن چنين كنى . پس ابو بكر سه نوبت گفت : اى ربّ ما احلمك !

[ اسلام آوردن طفيل بن عمرو و پدر و مادرش ]

و ديگر چنان افتاد كه طفيل بن عمرو [ الدّوسى ] كه مردى شاعر و سخندان بود به مكّه آمد و مشركين نزد او شده گفتند : از محمّد پرهيز كن كه او را سخنى است از سحر كه ميان زن و شوى و پدر و فرزند جدائى افكند و چندان از اين گونه سخن كردند كه طفيل بترسيد و صماخ خود را محكم كرده به كعبه مىشد . و روزى چنان افتاد كه در مسجد الحرام نزديك به پيغمبر بايستاد و آن حضرت نماز مىگزاشت ، ناگاه بعضى از كلمات او را خداى با طفيل بشنوانيد و در خاطر او جاى داد و طفيل را آن كلمات پسنده افتاد ، پس با خويشتن گفت : من مردى لبيب « 1 » و شاعرم و زشت و زيبا را بازشناسم ، بهتر آن است كه كلمات اين مرد را اصغا نمايم ، اگر نيك است بپذيرم و اگر نه ترك خواهم گفت .
هامش
( 1 ) . لبيب : عاقل و خردمند
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 491 | لسان الملك سپهر