پيشانى مرا خستند « 1 » . جبرئيل دست آن حضرت را بگرفت و بر فراز كوهش بداشت و فرشى ياقوتين از بهشت بياورد و بگسترد چنان كه كوهستان مكّه را فروگرفت و آن حضرت را جاى داد و گفت : اگر كرامت خود را نزد خداى خواهى دانست اين درخت را طلب كن . پس پيغمبر آن درخت كه پديدار بود طلب كرد و درخت بيامد و آن حضرت را سجده كرد و چون فرمود : بازشو ، بازشد .
در اين وقت اسماعيل كه موكل آسمان ماه بود فرود شد و گفت : السّلام عليك يا رسول اللّه اگر فرمائى ستارگان را بر اين قوم كافر ببارم تا جملگى بسوزند ، از پس او ملك آفتاب آمد كه : اگر فرمائى آفتاب را بر سر ايشان فرود آورم تا سوخته گردند ، آنگاه ملك زمين آمد كه : اگر گوئى زمين را فرمايم تا ايشان را به دم دركشد ، آنگاه ملك كوهستان آمد و گفت : اگر حكم دهى كوهسارها را بر سر ايشان بگردانم ، آنگاه ملك بحار آمد و گفت اگر فرمان دهى ايشان را به دريا غرقه كنم . آن حضرت روى خويشتن به سوى آسمان كرد و فرمود : من براى عذاب مأمور نشدهام بلكه من رحمت عالميانم ، مرا با قوم خود بگذاريد كه ايشان نادانند .
پس جبرئيل عرض كرد كه : خديجه را نگران باش كه از گريهء او ملائكه به گريه درآمدهاند و او را به سوى خود طلب كن و سلام من به دو برسان و بگو خداى ترا سلام مىرساند و بشارت ده او را كه در بهشت ترا خانهاى از مرواريد است كه به نور زينت كردهاند و در آنجا بانگ وحشتآميز نيست . پس پيغمبر ، على و خديجه را طلب كرد و همى از روى مباركش خون مىدويد و نمىگذاشت آن خون به زمين رود . خديجه گفت : بابى انت و امّى چرا نمىگذارى اين خون به زمين رود ؟ فرمود :
بيم دارم كه خداى بر اهل زمين غضب كند .
بالجمله چون بىگاه برسيد ، آن حضرت را به خانه آوردند و سنگى بزرگ بر فراز خانه تعبيه كردند و چون مشركان بدانستند آن حضرت به سوى خانه شده ، گرد آن خانه را فروگرفتند و سنگباران كردند هر سنگ كه بر بام خانه مىآمد آن سنگ كه بر فراز خانه تعبيه كرده بودند ، مانع از آسيب بود و هر چه از پيش روى مىرسيد على عليه السّلام و خديجه خويشتن را سپر آن حضرت مىداشتند ، عاقبت الامر خديجه گفت :
اى مردم قريش شرمنده نمىشويد كه خانهء زنى را سنگباران مىكنيد كه نجيبترين
هامش
( 1 ) . خستند : آزرده كردند