تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
لا جرم سخن بر اين نهادند و نجاشى را به بازار آورده به بازرگانى ، به ششصد ( 600 ) درهم بفروختند . مرد بازرگان در بامداد آن روز نجاشى را به كشتى آورد و بدان بود كه شبانگاه كوچ دهد . چون روز بيگاه شد ابرى برخاست و بارانى به شدت بباريد ، پادشاه حبشه خواست تا از نم باران بهره برد و احساس برودتى كند ، از رواق خويش به در شد و در حال صاعقه فرود شده او را بكشت . مردمان حبشه چند گروه شدند و هر قبيله يكى از پسران ( 12 ) دوازده‌گانهء او را به سلطنت خواستند ، از اين روى كار به منازعه و مناظره پيوست و بدانجا كشيد كه كار مملكت آشفته شود ؛ لا جرم بعضى از بزرگان گفتند : اگر نجاشى را بدين پادشاهى خوانيم اين فتنه بخوابد . و اين سخن پسنديده مردمان افتاد . هم در آن شب هم‌گروه برفتند و نجاشى را آورده به تخت پادشاهى جاى دادند . صبحگاه مرد بازرگان بازآمد و گفت : بهائى كه از من گرفتيد بازدهيد و اگر نه صورت حال را به عرض نجاشى رسانم ، هيچ‌كس سخن او را وقعى ننهاد ، پس به نزد نجاشى آمد و گفت : اى ملك ، اين مردمان غلامى به من فروخته‌اند و بها گرفته‌اند ، اينك نه بها به من بازدهند و نه غلام را بسپارند . نجاشى فرمود : يا غلام را به دو سپاريد يا بها بازدهيد . ايشان بها بازدادند و اين نخستين قوت بود از نجاشى در عدل و دين كه مرد بازرگان را محروم از بهاى خويش نساخت . و از اينجاست كه گفت : خداى ، بىرشوت ملك مرا بازداد چه بعد از آنكه به بندگى بازرگان رفته بود ، بىزحمتى بر سرير ملك بازآمد . اكنون بر سر داستان شويم .

[ مسلمانى نجاشى ]

از پس آنكه نجاشى هديه‌هاى قريش را بازداد و عمرو و عبد اللّه را بازفرستاد ، در ميان مردم حبشه سخن برخاست و گفتند : نجاشى دين مسلمانان گرفت و بر عيسى عليه السّلام كافر شده ، اينك عيسى را مانند مسلمانان بندهء خداى داند نه خدا و پسر خدا . پس جمعى در مخالفت او متّفق شدند و بر او بشوريدند و ساز مقابله و مقاتله كردند . نجاشى ناچار مردم خويش را فراهم كرد تا با ايشان مصاف دهد و مسلمانان را در سفينه‌اى جاى داد و بر فراز آب بازداشت و فرمود : اگر من در اين حربگاه