نصرت يافتم شما در ملك من فرود آئيد و شاد خاطر زيستن كنيد و اگر شكسته شدم و هزيمت گشتم به هر جا كه خواهيد سفر كنيد تا در چنگ دشمن اسير نگرديد ؛ و پاره كاغذى طلب داشت و بر آن نوشت كه هو يشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ محمّدا عبده و رسوله و يشهد انّ عيسى عبده و رسوله و روحه و كلمته القاها الى مريم و اين نوشته را در منكب « 1 » راست خويش در زير جامه بنهفت و برنشسته به حربگاه بتاخت و صف راست كرد .
اما مسلمانان سخت حزين و غمناك بودند و بيم داشتند كه نجاشى شكسته شود و به دست دشمن اسير شوند ، پس گفتند : آيا كسى باشد كه بدين حربگاه رفته خبرى بازآرد ؟ از ميانه زبير بن عوّام گفت : من اين خدمت به پاى برم و هنوز در اول شباب بود ؛ پس مشگى بر سينه بست و خويشتن را بر رود نيل درانداخت و از آب گذشته به كنار جنگگاه درآمد و به نظاره بايستاد .
اما از آن سوى چون صفها راست شد ، نجاشى اسب بزد و به ميدان درآمد و ندا در داد كه اى مردم حبشه ، آيا هيچ ظلمى و جورى از من با شما رفته است و يا هيچگاه شما را بىجرمى و عصيانى آزردهام ؟ كه به كيفر آن اين طغيان و شورش بر من روا داشتيد .
گفتند : ما از تو جز عدل و نيكوئى نديدهايم و ترا هيچ گناه نيست الّا آنكه از دين بيرون شدى و عيسى عليه السّلام را بنده مىخوانى . نجاشى گفت : سخن شما در حق عيسى چيست ؟ گفتند : ما او را پسر خداى دانيم . نجاشى دست خود را فرا سينه برد بر جهت آن نوشته و گفت : عيسى عليه السّلام از اين چيزى زياد نفرموده است ، يعنى از آنچه در اين كاغذ نوشته شده است و مردمان حبشه چنان دانستند كه نجاشى تصديق سخن ايشان كرد ، پس زبان به پوزش گشودند و جنگ و جوش را گذاشته سر بر خط فرمان نهادند .
زبير بن عوّام اين جمله را بديد و به شتاب آمده مسلمانان را مژده آورد و ايشان شاد شدند كه ديگرباره پادشاهى بر نجاشى راست شد ، همگى در جوار او فرود آمدند . و نجاشى پنهان به رسول خداى ايمان داشت و كس به نهانى به نزديك پيغمبر فرستاده ايمان خود را معلوم داشت و آن حضرت پنهان داشتن دين او را
هامش
( 1 ) . منكب : يعنى شانه .